previos pagemenu pagenext page


همان طور كه رسول اكرم (ص) و ائمه (ع) احكام اسلام را نشر و بسط مى‏دادند؛ حوزه درس داشتند؛ و چندين هزار نفر در مكتب آنان استفاده علمى مى‏كردند؛ و وظيفه داشتند به مردم ياد بدهند. معناى يعلّمونها الناس همين است كه علوم اسلام را بين مردم بسط و نشر بدهند و احكام اسلام را به مردم برسانند. اگر گفتيم كه اسلام براى همه مردم دنياست، اين امر جزء واضحات عقول است كه مسلمانان، مخصوصاً علماى اسلام، موظفند اسلام و احكام آن را گسترش بدهند و به مردم دنيا معرفى نمايند.

در صورتى كه قائل شويم جمله يعلّمونها الناس در ذيل حديث نبوده است، بايد ديد فرموده پيغمبر اكرم (ص): اللّهم ارحم خلفائي ... الّذين ياتون من بعدى يروون حديثى و سُنتى، چه معنايى دارد. در اين صورت، روايت باز راويان حديثى را كه فقيه نباشند شامل نمى‏شود. زيرا سنن الهى كه عبارت از تمام احكام است، از باب اينكه به پيغمبر اكرم (ص) وارد شده سنن رسول اللَّه (ص) ناميده مى‏شود. پس، كسى كه مى‏خواهد سنن رسول اكرم (ص) را نشر دهد بايد تمام احكام الهى را بداند، صحيح را از سقيم تشخيص دهد، اطلاق و تقييد(94) عام و خاص‏(95)، و جمعهاى عقلايى‏(96)، را ملتفت باشد، رواياتى را كه در هنگام تقيه وارد شده از غير آن تميز بدهد، و موازينى را كه براى آن تعيين كرده‏اند بداند. محدثينى كه به مرتبه اجتهاد نرسيده‏اند و فقط نقل حديث مى‏كنند اين امور را نمى‏دانند، و سنت واقعى رسول اللَّه (ص) را نمى‏توانند تشخيص دهند. و اين از نظر رسول اللَّه (ص) بى‏ارزش است. مسلم است كه آن حضرت نمى‏خواسته‏اند فقط قال رسول اللَّه (ص) و عن رسول اللَّه (ص)- گرچه دروغ باشد و از آن حضرت نباشد- در بين مردم رواج پيدا كند. بلكه منظورشان اين بوده كه سنت واقعى نشر شود، و احكام حقيقى اسلام بين مردم گسترش يابد. روايت مَنْ حَفِظَ عَلى امّتى أَرْبَعينَ حَديثاً، حَشَرَهُ اللَّهُ فَقيهاً(97)

و ديگر رواياتى كه در تمجيد از نشر احاديث وارد شده، مربوط به محدثينى نيست كه اصلًا نمى‏فهمند حديث يعنى چه، اينها راجع به اشخاصى است كه بتوانند حديث رسول اكرم (ص) را مطابق حكم واقعى اسلام تشخيص دهند. و اين ممكن نيست مگر مجتهد و فقيه باشند، كه تمام جوانب و قضاياى احكام را بسنجند، و روى موازينى كه در دست دارند، و نيز موازينى كه اسلام و ائمه (ع) معين كرده‏اند، احكام واقعى اسلام را به دست آورند. اينان خليفه رسول اللَّه (ص) هستند، كه احكام الهى را گسترش مى‏دهند و علوم اسلامى را به مردم تعليم مى‏كنند، و حضرت در حق آنان دعا كرده است: اللّهم ارحم خلفائى.

بنا بر اين، جاى ترديد نيست كه روايت اللّهم ارحم خلفائى شامل راويان حديثى كه حكم كاتب را دارند نمى‏شود؛ و يك كاتب و نويسنده نمى‏تواند خليفه رسول اكرم (ص) باشد.

منظور از خلفا فقهاى اسلامند. نشر و بسط احكام و تعليم و تربيت مردم با فقهايى است كه عادلند؛ زيرا اگر عادل نباشند، مثل قضاتى هستند كه روايت بر ضد اسلام جعل كردند؛ مانند سمرة بن جندب‏(98) كه بر ضد حضرت امير المؤمنين (ع) روايت جعل كرد. و اگر فقيه نباشند، نمى‏توانند بفهمند كه فقه چيست و حكم اسلام كدام. و ممكن است هزاران روايت را نشر بدهند كه از عمال ظلمه و آخوندهاى دربارى در تعريف سلاطين جعل شده است. به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد، با دو روايت ضعيف چه بساطى راه انداخته‏اند(99)، و آن را در مقابل قرآن قرار داده‏اند- قرآنى كه جديت دارد بر ضد سلاطين قيام كنيد و موسى را به قيام عليه سلاطين وامى‏دارد.(100) اعراف / 103 به بعد يونس/75- 85. طه/ 24 و 43. مومنون/ 45 - 47 نازعات / 17.(101) . تنبلها اينها را كنار گذاشته، آن دو روايت ضعيف را، كه شايد وعاظ السلاطين جعل كرده‏اند، در دست گرفته و مستند قرار داده‏اند كه بايد با سلاطين ساخت و دربارى شد! اگر اينها اهل روايت و دين‏شناس بودند، به روايات بسيارى كه بر ضد ظلمه است عمل مى‏كردند. و اگر اهل روايت هم هستند، باز عدالت ندارند. چون عادل و از معاصى به دور نيستند، از قرآن و آن همه روايت چشم مى‏پوشند و به دو روايت ضعيف مى‏چسبند! شكم آنهاست كه آنها را متوسل به اين دو روايت ضعيف كرده، نه علم! اين شكم و حب جاه است كه انسان را دربارى مى‏كند، نه روايت.

در هر صورت، گسترش دادن علوم اسلام و نشر احكام با فقهاى عادل است تا احكام واقعى را از غير واقعى، و رواياتى كه ائمه (ع) از روى تقيه صادر كرده‏اند، تميز بدهند.

چون مى‏دانيم كه ائمه ما گاهى در شرايطى بودند كه نمى‏توانستند حكم واقع را بگويند؛ و گرفتار حكام ستمگر و جائر بودند، و در حال شدت تقيه و خوف به سر مى‏بردند (البته خوف از براى مذهب داشتند نه براى خودشان.) كه اگر در بعضى موارد تقيه نمى‏شد، حكام ستمگر ريشه مذهب را قطع مى‏كردند.

و اما دلالت حديث شريف بر ولايت فقيه نبايد جاى ترديد باشد، زيرا خلافت همان جانشينى در تمام شئون نبوت است؛ و جمله اللّهم ارحم خلفائى دست كم از جمله علىّ خليفتى ندارد. و معنى خلافت در آن غير معنى خلافت در دوم نيست. و جمله الذين يأتون من بعدي و يروون حديثي معرفى خلفاست، نه معنى خلافت؛ زيرا معنى خلافت در صدر اسلام امر مجهولى نبود كه محتاج بيان باشد و سائل نيز معنى خلافت را نپرسيد، بلكه اشخاص را خواست معرفى فرمايد. و ايشان با اين وصف معرفى فرمودند. جاى تعجب است كه هيچ كس از جمله عليّ خليفتي يا الأئمة خلفائي؛ مسأله گويى نفهميده، و استدلال براى خلافت و حكومت ائمه به آن شده است، لكن در جمله خلفايى كه رسيده‏اند توقف نموده‏اند. و اين نيست مگر به واسطه آنكه گمان كرده‏اند خلافت رسول اللَّه محدود به حد خاصى است، يا مخصوص به اشخاص خاصى، و چون ائمه، عليهم السلام، هر يك خليفه هستند، نمى‏شود پس از ائمه علما فرمانروا و حاكم و خليفه باشند؛ و بايد اسلام بى‏سرپرست و احكام اسلام تعطيل باشد! و حدود و ثغور اسلام دستخوش اعداى دين باشد! و آن همه كجروى رايج شود كه اسلام از آن برى است.

بحث در روايت اذا مات المؤمن ...

محمد بنُ يحيى، عن احمد بن محمد، عن ابنِ محبوبٍ، عن علىّ بنِ ابى حمزةَ، قال سمعت أبا الْحسن موسى بنَ جعفر، عليهما السلام، يقول: إذا ماتَ الْمُؤْمِنُ، بَكَتْ عَلَيْهِ الْملَائِكَةُ وَ بِقاعُ الْارْضِ الّتي كانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَيْها، و أبْوابُ السّماءِ الّتي كانَ يصْعَدُ فيها بِأعْمالِهِ؛ وَ ثُلِمَ فى الْاسلامِ ثُلْمَةً لا يَسُدّها شَيْ‏ءٌ، لأَنّ الْمُؤْمِنينَ الْفُقَهاءَ حُصُونُ الْاسْلامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِينَةِ لَها(102)

مى‏گويد از امام موسى بن جعفر الصادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: هرگاه مؤمن (يا فقيه مؤمن) بميرد، فرشتگان بر او مى‏گريند و قطعات زمينى كه بر آن به پرستش خدا برمى‏خاسته و درهاى آسمان كه با اعمالش بدان فرامى‏رفته است. و در (دژ) اسلام شكافى پديدار خواهد شد كه هيچ چيز آن را ترميم نمى‏كند، زيرا فقهاى مؤمن دژهاى اسلامند، و براى اسلام نقش حصار مدينه را براى مدينه دارند.

درباره متن اين روايت

در همين باب از كتاب كافى روايت ديگرى هست كه به جاى اذا مات المؤمن جمله اذا مات المؤمن الفقيهُ (103) دارد . در حالى كه صدر روايتى كه نقل كرديم كلمه الفقيه را ندارد، لكن از ذيل آن، كه تعليل مى‏فرمايد به لأن المؤمنين الفقهاءَ معلوم مى‏شود كلمه فقيه از بالاى روايت افتاده است. مخصوصاً با مناسبتى كه از ثلم فى الاسلام، حصن، و مانند آن استفاده مى‏شود كه تمام مناسب با فقها ست.

در مفهوم روايت

اينكه مى‏فرمايد: مؤمنان فقيه دژهاى اسلامند در حقيقت فقها را موظف و مأمور مى‏كند كه نگهبان باشند، و از عقايد و احكام و نظامات اسلام نگهبانى كنند. بديهى است اين فرمايش امام به هيچ وجه جنبه تشريفات ندارد. مثل تعارفاتى نيست كه به هم مى‏كنيم. من به شما شريعتمدار مى‏گويم، و شما به من شريعتمدار مى‏گوييد! يا مثل اينكه پشت پاكت به هم مى‏نويسيم: حضرت مستطاب حجت الاسلام. اگر فقيه كنج منزل بنشيند و در هيچ امرى از امور دخالت نكند، نه قوانين اسلام را حفظ كند، نه احكام اسلام را نشر دهد، نه دخالت در امور اجتماعى مسلمانان كند، و نه اهتمام به امور مسلمين داشته باشد، به او حصن الاسلام گفته مى‏شود؟ او حافظ اسلام است؟ اگر رئيس حكومتى به صاحب منصب يا سردارى بگويد: برو فلان ناحيه را حفظ كن و حافظ آن ناحيه باش. وظيفه نگهبانى او اجازه مى‏دهد كه برود خانه بخوابد تا دشمن بيايد آن ناحيه را از بين ببرد؟ يا به هر نحوى كه مى‏تواند بايد در حفظ آن ناحيه جديت كند؟ اگر بگوييد كه ما بعضى احكام اسلام را حفظ مى‏كنيم، من از شما سؤال مى‏كنم: آيا حدود را جارى و قانون جزاى اسلام را اجرا مى‏كنيد؟ نه. شكافى در اينجا ايجاد گرديد. و در هنگامى كه شما وظيفه نگهبانى داشتيد، قسمتى از ديوار خراب شد. مرزهاى مسلمين و تماميت ارضى وطن اسلامى را حفظ مى‏كنيد؟ نه، كار ما دعاگويى است! قسمت ديگر ديوار هم فرو ريخت. شما از ثروتمندان حقوق فقرا را مى‏گيريد و به آنان مى‏رسانيد؟

چون وظيفه اسلامى شما اين است كه بگيريد و به ديگران بدهيد. نه! اينها مربوط به ما نيست. ان شاء اللَّه ديگران مى‏آيند انجام مى‏دهند! ديوار ديگر هم خراب شد. شما مانديد مثل شاه سلطان حسين و اصفهان (104)! اين چه حصنى است كه هر گوشه‏اى را به آقاى حصن الاسلام عرضه بداريم عذرخواهى مى‏كند! آيا معنى حصن همين است؟

اينكه فرموده‏اند فقها حصون اسلامند يعنى مكلفند اسلام را حفظ كنند، و زمينه‏اى را فراهم آورند كه بتوانند حافظ اسلام باشند. و اين از اهم واجبات است. و از واجبات مطلق مى‏باشد نه مشروط(105). و از جاهايى است كه فقهاى اسلام بايد دنبالش بروند، حوزه‏هاى دينى بايد به فكر باشند و خود را مجهز به تشكيلات و لوازم و قدرتى كنند كه بتوانند اسلام را به تمام معنا نگهبانى كنند، همان گونه كه خود رسول اكرم (ص) و ائمه (ع) حافظ اسلام بودند و عقايد و احكام و نظامات اسلام را به تمام معنا حفظ مى‏كردند.

ما تمام جهات را كنار گذاشته‏ايم، و مقدارى از احكام را گرفته، خلفاً عن سلف‏(106)، مباحثه مى‏كنيم. بسيارى از احكام اسلام جزء علوم غريبه‏(107) شده است! اصلًا اسلام غريب است. از آن فقط اسمى مانده است. تمام جزاييات اسلام كه بهترين قانون جزايى است كه براى بشر آمده، الان بكلى فراموش شده، و لم يبق الّا اسمه‏(108)

. تمام آيات شريفه كه براى جزاييات و حدود آمده است لم يبق إلّا قراءته ما قرائت مى‏كنيم: الزّانيةُ و الزّانى فَاجْلِدُوا كُلّ واحِدٍ مِنْهُما مِاةَ جَلْدَةٍ(109)

اما تكليف نداريم. فقط بايد قرائت كنيم تا قرائت ما خوب شود و از مخرج ادا كنيم! اما اينكه واقعيتهاى اجتماعى چگونه است، و جامعه اسلامى در چه حالى است، و فحشا و فساد چگونه رواج پيدا كرده، و حكومتها مؤيد و پشتيبان زناكاران هستند، به ما مربوط نيست! ما فقط بفهميم كه براى زن و مرد زناكار اين مقدار حد تعيين شده است، ولى جريان حد و اجراى قانون مبارزه با زنا به عهده چه كسى مى‏باشد، به ما ربطى ندارد!

مى‏پرسم آيا رسول اكرم (ص) اين طور بودند؟ قرآن را مى‏خواندند و كنار مى‏گذاشتند و به حدود و اجراى قانون كارى نداشتند؟ خلفاى بعد از رسول اكرم (ص) بنايشان بر اين بود كه مسائل را دست مردم بدهند و بگويند با شما كارى نداريم؟ يا به عكس، حدود معين كرده بودند و شلاق مى‏زدند و رجم مى‏كردند، حبس ابد مى‏كردند، نفى بلد مى‏كردند؟ به فصل حدود و ديات اسلام رجوع كنيد، مى‏بينيد همه اينها از اسلام است، و اسلام براى اين امور آمده است. اسلام آمده تا به جامعه نظم بدهد، امامت اعتبارى و حكومت براى تنظيم امور جامعه است.

ما مكلف هستيم كه اسلام را حفظ كنيم. اين تكليف از واجبات مهم است؛ حتى از نماز و روزه واجبتر است. همين تكليف است كه ايجاب مى‏كند خونها در انجام آن ريخته شود. از خون امام حسين (ع) كه بالاتر نبود، براى اسلام ريخته شد. و اين روى همان ارزشى است كه اسلام دارد. ما بايد اين معنا را بفهميم، و به ديگران هم تعليم بدهيم. شما در صورتى خلفاى اسلام هستيد كه اسلام را به مردم بياموزيد. و نگوييد بگذار تا امام زمان (ع) بيايد. شما نماز را هيچ وقت مى‏گذاريد تا وقتى امام زمان (ع) آمد بخوانيد؟ حفظ اسلام واجبتر از نماز است. منطق حاكم خمين را نداشته باشيد كه مى‏گفت: بايد معاصى را رواج داد تا امام زمان (ع) بيايد! اگر معصيت رواج پيدا نكند، حضرت ظهور نمى‏كند! اينجا ننشينيد فقط مباحثه كنيد؛ بلكه در ساير احكام اسلام مطالعه كنيد؛ حقايق را نشر دهيد؛ جزوه بنويسيد و منتشر كنيد، البته مؤثر خواهد بود. من تجربه كرده‏ام كه تأثير دارد.

بحث در روايت الفقهاء امناء الرسل...

على عن ابيه، عن النّوفلي، عن السكونى، عن ابى عبد اللَّه، عَلَيْهِ السّلام، قال قال رَسُولُ اللَّهِ (ص) الفُقَهاءُ أُمَناءُ الرّسُلِ ما لَمْ يَدْخُلوُا فى الدّنيا. قِيلَ يا رَسول اللَّه وَ ما دُخولهم فى الدّنيا؟ قالَ: اتّباعُ السّلْطَانِ. فَاذا فَعَلوُا ذلِكَ، فَاحذَرُوهُمْ عَلى ديِنِكُمْ‏(110) رسول اكرم (ص) مى‏فرمايد: فقها امين و مورد اعتماد پيامبرانند تا هنگامى كه وارد (مطامع و لذايذ و ثروتهاى نارواى) دنيا نشده باشند. گفته شد: اى پيغمبر خدا، وارد شدنشان به دنيا چيست. مى‏فرمايد: پيروى كردن قدرت حاكمه. بنا بر اين اگر چنان كردند، بايستى از آنها بر دينتان بترسيد و پرهيز كنيد.

بررسى تمام اين روايت محتاج به بحث طولانى است، ما فقط درباره جمله الفقهاء امناء الرسل كه مورد نظر و مربوط به ولايت فقيه مى‏باشد، صحبت مى‏كنيم. ابتدا بايد ديد پيغمبران چه وظايف و اختيارات و شغلى دارند تا معلوم شود فقها، كه مورد اعتماد و امانتدار ايشان هستند، چه وظايفى بر عهده دارند.

هدف بعثتها و وظايف انبيا

به حكم عقل و ضرورت اديان، هدف بعثت و كار انبيا (ع) تنها مسأله گويى و بيان احكام نيست. اين طور نيست كه مثلًا مسائل و احكام از طريق وحى به رسول اكرم (ص) رسيده باشد، و آن حضرت و حضرت امير المؤمنين و ساير ائمه (ع) مسأله‏گوهايى باشند كه خداوند آنان را تعيين فرموده تا مسائل و احكام را بدون خيانت براى مردم نقل كنند؛ و آنان نيز اين امانت را به فقها واگذار كرده باشند تا مسائلى را كه از انبيا گرفته‏اند بدون خيانت به مردم برسانند، و معناى الفقهاء امناء الرسل اين باشد كه فقها در مسأله گفتن امين باشند.

در حقيقت، مهمترين وظيفه انبيا (ع) برقرار كردن يك نظام عادلانه اجتماعى از طريق اجراى قوانين و احكام است، كه البته با بيان احكام و نشر تعاليم و عقايد الهى ملازمه دارد. چنانكه اين معنا از آيه شريفه به وضوح پيدا است: لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ(111)

. هدف بعثتها به طور كلى اين است كه مردمان بر اساس روابط اجتماعى عادلانه نظم و ترتيب پيدا كرده، قد آدميت راست گردانند. و اين با تشكيل حكومت و اجراى احكام امكانپذير است. خواه نبى خود موفق به تشكيل حكومت شود، مانند رسول اكرم (ص)، و خواه پيروانش پس از وى توفيق به تشكيل حكومت و برقرارى نظام عادلانه اجتماعى را پيدا كنند. خداوند متعال كه در باب خمس مى‏فرمايد: وَ اعْلَموُا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنّ للَّهِ خُمُسَهُ و لِلرّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى ....(112) يا درباره زكات مى‏فرمايد: خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً(113)... يا درباره خراجات دستوراتى صادر مى‏فرمايد، در حقيقت رسول اكرم (ص) را نه براى فقط بيان اين احكام براى مردم، بلكه براى اجراى آنها موظف مى‏كند. همان طور كه بايد اينها را ميان مردم نشر دهد، مأمور است كه اجرا كند. مالياتهايى نظير خمس و زكات و خراج را بگيرد و صرف مصالح مسلمين كند؛ عدالت را بين ملتها و افراد مردم گسترش دهد، اجراى حدود و حفظ مرز و استقلال كشور كند، و نگذارد كسى ماليات دولت اسلامى را حيف و ميل نمايد.

اينكه خداوند رسول اكرم (ص) را رئيس قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است:

أطيعوُا اللَّهَ وَ أطيعوُا الرّسُولَ وَ أُولي الأَمْرِ مِنْكُمْ (114)

مراد اين نبوده كه اگر پيغمبر اكرم (ص) مسأله گفت، قبول كنيم و عمل نماييم. عمل كردن به احكام، اطاعت خداست. همه كارهاى عبادى و غير عبادى كه مربوط به احكام است اطاعت خدا مى‏باشد. متابعت از رسول اكرم (ص) عمل كردن به احكام نيست، مطلب ديگرى است. البته اطاعت رسول اكرم (ص) به يك معنا اطاعت خداست، چون خدا دستور داده از پيغمبرش اطاعت كنيم.

اگر رسول اكرم (ص)، كه رئيس و رهبر جامعه اسلامى است، امر كند و بگويد همه بايد با سپاه اسامه‏(115) به جنگ بروند، كسى حق تخلف ندارد(116). اين امر خدا نيست، بلكه امر رسول است. خداوند حكومت و فرماندهى را به آن حضرت واگذار كرده است، و حضرت هم بنا بر مصالح به تدارك و بسيج سپاه مى‏پردازد؛ والى و حاكم و قاضى تعيين مى‏كند، يا بركنار مى‏سازد. فقها در اجراى قوانين و فرماندهى سپاه و اداره جامعه و دفاع از كشور و دادرسى و قضاوت مورد اعتماد پيامبرند

بنا بر اين، الفقهاء امناء الرسل يعنى كليه امورى كه به عهده پيغمبران است، فقهاى عادل موظف و مأمور انجام آنند. گرچه عدالت اعم از امانت است و ممكن است كسى در امور مالى امين باشد اما در عين حال عادل نباشد، لكن مراد از امناء الرسل كسانى هستند كه از هيچ حكمى تخلف نكنند، و پاك و منزه باشند، چنانكه در ذيل حديث مى‏فرمايد:

ما لم يدخلوا في الدنيا. يعنى تا هنگامى كه به منجلاب دنياطلبى درنيامده‏اند. پس اگر فقيهى در فكر جمع‏آورى مال دنيا باشد، عادل نيست، و نمى‏تواند امين رسول اكرم (ص) و مجرى احكام اسلام باشد. فقط فقهاى عادلند كه احكام اسلام را اجرا كرده نظامات آن را مستقر مى‏گردانند، حدود و قصاص را جارى مى‏نمايند، حدود و تماميت ارضى وطن مسلمانان را پاسدارى مى‏كنند. خلاصه، اجراى تمام قوانين مربوط به حكومت به عهده فقهاست: از گرفتن خمس و زكات و صدقات و جزيه و خراج، و صرف آن در مصالح مسلمين تا اجراى حدود و قصاص كه بايد تحت نظر مستقيم حاكم باشد- و ولىّ مقتول هم بدون نظارت او نمى‏تواند عمل كند حفظ مرزها و نظم شهرها- همه و همه.

همان طور كه پيغمبر اكرم (ص) مأمور اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام بود و خداوند او را رئيس و حاكم مسلمين قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهاى عادل هم بايستى رئيس و حاكم باشند، و اجراى احكام كنند و نظام اجتماعى اسلام را مستقر گردانند.

حكومت بر وفق قانون‏

چون حكومت اسلام حكومت قانون است، قانون‏شناسان، و از آن بالاتر دين‏شناسان، يعنى فقها، بايد متصدى آن باشند. ايشان هستند كه بر تمام امور اجرايى و ادارى و برنامه‏ريزى كشور مراقبت دارند. فقها در اجراى احكام الهى امين هستند. در اخذ ماليات، حفظ مرزها، اجراى حدود امينند. نبايد بگذارند قوانين اسلام معطل بماند، يا در اجراى آن كم و زياد شود. اگر فقيه بخواهد شخص زانى را حد بزند، با همان ترتيب خاص كه معين شده بايد بياورد در ميان مردم و صد تازيانه بزند. حق ندارد يك تازيانه اضافه بزند، يا ناسزا بگويد، يك سيلى بزند، يا يك روز او را حبس كند. همچنين اگر به اخذ ماليات پرداخت، بايد روى موازين اسلام، يعنى بر وفق قانون اسلام عمل كند. حق ندارد يك شاهى اضافه بگيرد. نبايد بگذارد در بيت المال هرج و مرج واقع شود، و يك شاهى ضايع گردد. اگر فقيهى بر خلاف موازين اسلام كارى انجام داد نعوذ باللَّه فسقى مرتكب شد، خود به خود از حكومت منعزل است، زيرا از امانتدارى ساقط شده است.

حاكم در حقيقت قانون است. همه در امان قانونند، در پناه قانون اسلامند. مردم و مسلمانان در دايره مقررات شرعى آزادند، يعنى بعد از آنكه طبق مقررات شرعى عمل كردند، كسى حق ندارد بگويد اينجا بنشين يا آنجا برو. اين حرفها در كار نيست. آزادى دارند و حكومت عدل اسلامى چنين است. مثل اين حكومتها نيست كه امنيت را از مردم سلب كرده‏اند. هر كس در خانه خود مى‏لرزد كه شايد الان بريزند و كارى انجام دهند.

چنانكه در حكومت معاويه و حكومتهاى مانند آن امنيت را از مردم سلب نموده و مردم امان نداشتند. به تهمت يا صرف احتمال مى‏كشتند، تبعيد مى‏كردند، و حبس مى‏كردند- حبسهاى طويل المدت- چون حكومت اسلامى نبود. هرگاه حكومت اسلامى تأسيس شود، همه در سايه قانون با امنيت كامل به سر مى‏برند، و هيچ حاكمى حق ندارد بر خلاف مقررات و قانون شرع مطهر قدمى بردارد.

پس، معناى امين اين است كه فقها تمام امورى را كه اسلام مقرر داشته به طور امانت اجرا كنند، نه اينكه تنها مسأله بگويند. مگر امام مسأله‏گو بود و تنها بيان قانون مى‏كرد؟ مگر پيامبران مسأله‏گو بودند تا فقها در مسأله گويى امين آنها باشند؟ البته مسأله گويى و بيان قوانين هم يكى از وظايف فقهى است، لكن اسلام به قانون نظر آلى دارد، يعنى، آن را آلت و وسيله تحقق عدالت در جامعه مى‏داند، وسيله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذيب انسان مى‏داند. قانون براى اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است. وظيفه مهم پيغمبران اجراى احكام بوده، و قضيه نظارت و حكومت مطرح بوده است.

روايت حضرت رضا (ع) را خواندم كه لو لم يجعل لهم اماماً قيّماً حافظاً مستودعاً، لدرست الملّة ... به طور قضيه كلى مى‏فرمايد: براى مردم امامِ قيّمِ حافظِ امين لازم است. و در اين روايت مى‏فرمايد: فقها أمناى رسل هستند. از اين صغرا و كبرا(117) برمى‏آيد كه فقها بايد رئيس ملت باشند تا نگذارند اسلام مندرس شود و احكام آن تعطيل شود. چون فقهاى عادل در كشورهاى مسلمان‏نشين حكومت نداشته و ولايتشان برقرار نشده، اسلام مندرس گشته و احكام آن تعطيل شده است. فرمايش حضرت رضا (ع) به تحقق پيوسته است. تجربه صحت آن را بر همه ثابت كرده است.

اكنون اسلام مندرس نشده است؟ اكنون كه در بلاد اسلامى احكام اسلام اجرا نمى‏گردد، حدود جارى نمى‏شود، احكام اسلام حفظ نشده، نظام اسلام از بين رفته، هرج و مرج و عنان گسيختگى متداول شده، اسلام مندرس نيست؟ آيا اسلام همين است كه در كتابها نوشته شود؟ مثلًا در كافى نوشته و كنار گذاشته شود؟ اگر در خارج احكام اجرا نشد، و حدود جارى نگشت، دزد به سزاى خود نرسيد، غارتگران و ستمگران و مختلسين به كيفر نرسيدند، و ما فقط قانون را گرفتيم و بوسيديم و كنار گذاشتيم، قرآن را بوسيديم و حفظ كرديم، و شبهاى جمعه سوره ياسين خوانديم، اسلام حفظ شده است؟

چون بسيارى از ما فكر نكرديم كه ملت اسلام بايد با حكومت اسلامى اداره و منظم شود، كار به اينجا رسيد كه نه تنها نظم اسلام در كشورهاى اسلامى برقرار نيست و قوانين ظالمانه و فاسدكننده به جاى قانون اسلام اجرا مى‏شود، بلكه برنامه‏هاى اسلام در ذهن خود آقايان علما هم كهنه شده، به طورى كه وقتى صحبت مى‏شود، مى‏گويند الفقهاء امناء الرسل يعنى در گفتن مسائل امين هستند. آيات قرآن را نشنيده مى‏گيرند، و آن همه روايات را كه دلالت دارد بر اينكه در زمان غيبت علماى اسلام والى هستند تأويل مى‏كنند كه مراد مسأله گويى است. آيا امانتدارى اين طور است؟ آيا امين لازم نيست كه نگذارد احكام اسلام تعطيل شود، و تبهكاران بدون كيفر بمانند؟ نگذارد در مالياتها و درآمدهاى كشور اين قدر هرج و مرج و حيف و ميل واقع شود و چنين تصرفات ناشايسته بشود؟ بديهى است كه اينها امين لازم دارد. و وظيفه فقهاست كه امانتدارى كنند. و در اين صورت امين و عادل خواهند بود.

منصب قضا متعلق به كيست‏

عن محمد بن يحيى، عن محمد بن احمد، عن يعقوب بْنِ يزيدَ، عن يحيى بن مبارك، عن عبد اللَّه بْنِ جِبلّة، عن ابى جميلة، عن اسحاقِ ابن عمارِ، عنْ أبِي عَبْد اللَّه (ع) قال قالَ اميرُ المُؤمنين، صَلَواتُ اللَّه عَلَيْهِ، لِشُرَيْحٍ: يا شُرَيْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لا يَجْلِسُهُ (ما جلسه) الّا نَبىّ أَوْ وَصِىُّ نَبِىٍّ أوْ شَقىّ‏(118).

حضرت امير المؤمنين (ع) خطاب به شريح مى‏فرمايد: تو بر مقام و منصبى قرار گرفته‏اى كه جز نبى يا وصى نبى و يا شقى كسى بر آن قرار نمى‏گيرد.

و شريح چون نبى و وصى نبى نيست، شقى بوده است كه بر مسند قضاوت نشسته است. شريح‏(119) كسى است كه در حدود پنجاه- شصت سال منصب قضاوت را در كوفه عهده‏دار بود، و از آن آخوندهايى كه به واسطه تقرب به دستگاه معاويه حرفهايى زده و فتواهايى صادر كرده، و بر خلاف حكومت اسلامى قيام كرده است. حضرت امير المؤمنين (ع) در دوران حكومت خود هم نتوانست او را عزل كند. رجاله نگذاشتند، و به عنوان اينكه شيخين او را نصب كرده‏اند و شما بر خلاف آنان عمل نكنيد، او را بر حكومت عدل آن حضرت تحميل كردند. منتها حضرت نمى‏گذاشتند بر خلاف قانون دادرسى كند.

دادرسى با فقيه عادل است‏

از روايت بر مى‏آيد كه تصدى منصب قضا با پيغمبر (ص) يا وصى اوست. در اينكه فقهاى عادل به حسب تعيين ائمه (ع) منصب قضا (دادرسى) را دارا هستند و منصب قضا از مناصب فقهاى عادل است، اختلافى نيست. بر خلاف مسأله ولايت(120) كه بعضى مانند مرحوم نراقى (121)، و از متأخرين مرحوم نايينى (122)، تمام مناصب و شئون اعتبارى امام را براى فقيه ثابت مى‏دانند (123)، و بعضى نمى‏دانند. اما اينكه منصب قضاوت متعلق به فقهاى عادل است، محل اشكال نيست و تقريباً از واضحات است.

نظر به اينكه فقها مقام نبوت را دارا نمى‏باشند، و شكى نيست كه شقى هم نيستند، بالضروره بايد بگوييم كه اوصيا يعنى جانشينان رسول اكرم (ص) مى‏باشند. منتها از آنجا كه غالباً وصى نبى را عبارت از وصى دست اول و بلافصل گرفته‏اند، لذا به اين گونه روايات اصلًا تمسك نشده است . لكن حقيقت اين است كه دايره مفهوم وصى نبى توسعه دارد و فقها را هم شامل مى‏شود. البته وصى بلافصل حضرت امير (ع) است، و بعد از او ائمه (ع) مى‏باشند، و امور مردم به آنان محول شده است. تصور نشود كه منصب حكومت يا قضا براى حضرات ائمه (ع) شأنى بوده است. زمامدارى فقط از جهت اينكه بتوانند حكومت عدل را برپا كنند و عدالت اجتماعى را بين مردم تطبيق و تعميم دهند، قابل اهميت بوده است، لكن مقامات روحانى ائمه (ع) كه فوق ادراك بشر مى‏باشد، به نصب و جعل مربوط نيست، چنانچه اگر رسول اكرم (ص) حضرت امير (ع) را وصى هم قرار نمى‏داد، مقامات معنوى آن حضرت محفوظ بود. اين مقام حكومت و منصب نيست كه به انسان شأن و منزلت معنوى مى‏دهد، بلكه اين منزلت و مقام معنوى است كه انسان را شايسته براى حكومت و مناصب اجتماعى مى‏سازد. در هر حال، از روايت مى‏فهميم كه فقها اوصياى دست دوم رسول اكرم (ص) هستند، و امورى كه از طرف رسول اللَّه (ص) به ائمه (ع) واگذار شده، براى آنان نيز ثابت است، و بايد تمام كارهاى رسول خدا را انجام دهند؛ چنانكه حضرت امير (ع) انجام داد.

روايت ديگر كه از ادله يا مؤيدات مطلب است و از حيث سند و دلالت از روايت اول بهتر مى‏باشد، از طريق كلينى نقل شده و از اين طريق ضعيف است.(124) لكن صدوق، روايت را از طريق سليمان بن خالد(125) آورده كه صحيح و معتبر مى‏باشد. (126) روايت چنين است:

و عن عدة من اصحابنا، عَنْ سهْلِ بْن زياد، عن محمد بن عيسى عن ابى عبد اللَّه المؤمن، عن ابن مسْكانَ، عن سليمانَ بْنِ خالد، عن ابى عبد اللَّه (ع) قال: اتّقوا الْحْكُومَةَ، فَإنّ الْحُكُومَةَ إنّما هِيَ للإِمامِ الْعالِمِ بِالْقَضاءِ العادِلِ فِي الْمُسْلِمينَ، لِنَبىّ (كَنَبِىّ)، اوْ وَصِى نَبىٍ‏(127).

امام مى‏فرمايد: از حكم كردن (دادرسى) بپرهيزيد، زيرا حكومت (دادرسى) فقط براى امامى است كه عالم به قضاوت (و آيين دادرسى و قوانين) و عادل در ميان مسلمانان باشد، براى پيغمبر است يا وصى پيغمبر.

ملاحظه مى‏كنيد كسى كه مى‏خواهد حكومت (دادرسى) كند، اولًا بايد امام باشد. در اينجا معناى لغوى امام كه عبارت از رئيس و پيشوا باشد مقصود است، نه معناى اصطلاحى. به همين جهت، نبى را هم امام دانسته است. اگر معناى اصطلاحى امام مراد بود، قيد عالم و عادل زايد مى‏نمود.

دوم، اينكه عالم به قضا باشد. اگر امام بود لكن علم به قضا نداشت، يعنى قوانين و آيين دادرسى اسلام را نمى‏دانست، حق قضاوت ندارد.

سوم، اينكه بايد عادل باشد.

پس، قضا (دادرسى) براى كسى است كه اين سه شرط (يعنى رئيس و عالم و عادل بودن) را داشته باشد. بعد مى‏فرمايد كه اين شروط بر كسى جز نبى يا وصى نبى منطبق نيست.

قبلًا عرض كردم كه منصب قضا براى فقيه عادل است. و اين موضوع از ضروريات فقه است و در آن خلافى نيست. اكنون بايد ديد شرايط قضاوت در فقيه موجود است يا نه. بديهى است منظور فقيه عادل است، نه هر فقيهى. فقيه طبعاً عالم به قضاست، چون فقيه به كسى اطلاق مى‏شود كه نه فقط عالم به قوانين و آيين دادرسى اسلام، بلكه عالم به عقايد و قوانين و نظامات و اخلاق باشد، يعنى دين‏شناس به تمام معناى كلمه باشد. فقيه وقتى عادل هم شد دو شرط را دارد. شرط ديگر اين بود كه امام يعنى رئيس باشد. و گفتيم كه فقيه عادل مقام امامت و رياست را براى قضاوت- به حسب تعيين امام (ع)- داراست. آن گاه امام (ع) حصر فرموده كه اين شروط جز بر نبى يا وصى نبى بر ديگرى منطبق نيست. فقها چون نبى نيستند پس وصى نبى يعنى جانشين او هستند. بنا بر اين، آن مجهول از اين معلوم به دست مى‏آيد كه فقيه وصى رسول اكرم (ص) است و در عصر غيبت، امام المسلمين و رئيس المله مى‏باشد، و او بايد قاضى باشد، و جز او كسى حق قضاوت و دادرسى ندارد.

در رويدادهاى اجتماعى به كه رجوع كنيم‏

روايت سوم، توقيعى‏(128)است كه مورد استدلال واقع شده، و ما كيفيت استدلال را عرض مى‏كنيم: فى كتاب إكْمال الدين و إتْمام النِعْمَةِ (129) عَنْ محمد بن محمد بن عِصام، عن محمد بن يعقوب، عن إسحاقَ بن يعقوب، قال: سألت محمد بنَ عُثْمانَ العُمَري أن يوصل لي كتاباً قد سألتُ فيه عن مسائل اشكلَتْ علىَّ. فورد التوقيعُ بِخط مولانا صاحبِ الزمان (ع): امّا ما سَأَلْتَ عَنْهُ. أَرْشَدَكَ اللَّهُ و ثَبّتَكَ (الى ان قال) وَ أَمّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ، فَارْجِعُوا فيها الى رُواةِ حَديثِنا. فَإِنَّهُم حُجّتي عَلَيْكُم، و أَنا حُجَةُ اللَّه. و أَمّا مْحَمَّدُ بنُ عُثمان العُمَري، فَرَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَ عَنْ أَبيهِ، فَإِنَّهُ ثِقَتي وَ كِتابُهُ كِتابي. (130)

اسحاق بن يعقوب‏(131) نامه‏اى براى حضرت ولى عصر (عج) مى‏نويسد، و از مشكلاتى كه برايش رخ داده سؤال مى‏كند. و محمد بن عثمان عمرى، نماينده آن حضرت، نامه را مى‏رساند. جواب نامه به خط مبارك صادر مى‏شود كه ... در حوادث و پيشامدها به راويان حديث ما رجوع كنيد، زيرا آنان حجت من بر شمايند، و من حجت خدايم ...

منظور از حوادث واقعه كه در اين روايت آمده مسائل و احكام شرعيه نيست. نويسنده نمى‏خواهد بپرسد درباره مسائل تازه‏اى كه براى ما رخ مى‏دهد چه كنيم. چون اين موضوع جزء واضحات مذهب شيعه بوده است و روايات متواتره دارد كه در مسائل بايد به فقها رجوع كنند (132). در زمان ائمه (ع) هم به فقها رجوع مى‏كردند و از آنان مى‏پرسيدند. كسى كه در زمان حضرت صاحب، سلام اللَّه عليه، باشد و با نواب اربعه (133) روابط داشته باشد و به حضرت نامه بنويسد و جواب دريافت كند، به اين موضوع توجه دارد كه در فراگرفتن مسائل به چه اشخاص بايد رجوع كرد.

منظور از حوادث واقعه پيشامدهاى اجتماعى و گرفتاريهايى بوده كه براى مردم و مسلمين روى مى‏داده است. و به طور كلى و سربسته سؤال كرده اكنون كه دست ما به شما نمى‏رسد، در پيشامدهاى اجتماعى بايد چه كنيم، وظيفه چيست؟ يا حوادثى را ذكر كرده، و پرسيده در اين حوادث به چه كسى رجوع كنيم؟ آنچه به نظر مى‏آيد اين است كه به طور كلى سؤال كرده، و حضرت طبق سؤال او جواب فرموده‏اند كه در حوادث و مشكلات به روات احاديث ما، يعنى فقها، مراجعه كنيد. آنها حجت من بر شما مى‏باشند، و من حجت خدا بر شمايم.

حجت خدا يعنى چه؟ شما از كلمه حجة اللَّه چه مى‏فهميد؟ يعنى خبر واحد حجت است (134)؟ و اگر زراره‏(135) روايتى را نقل كرد حجت مى‏باشد؟ حضرت امام زمان نظير زراره است كه اگر خبرى از رسول اكرم (ص) نقل كرد، بايد بپذيريم و عمل كنيم؟

اينكه مى‏گويند ولىّ امر حجت خداست، آيا در مسائل شرعيه حجت است كه براى ما مسأله بگويد؟ اگر رسول اكرم (ص) فرموده بود كه من مى‏روم، و امير المؤمنين (ع) حجت من بر شماست. شما از اين مى‏فهميديد كه حضرت رفتند، كارها همه تعطيل شد فقط مسأله گويى مانده كه آن هم به حضرت امير (ع) واگذار شده است؟ يا اينكه حجة اللَّه يعنى همان طور كه حضرت رسول اكرم (ص) حجت است و مرجع تمام مردم، خدا او را تعيين كرده تا در همه كارها به او رجوع كنند، فقها هم مسئول امور و مرجع عام توده‏هاى مردم هستند؟

حجة اللَّه كسى است كه خداوند او را براى انجام امورى قرار داده است، و تمام كارها، افعال و اقوال او حجت بر مسلمين است. اگر كسى تخلف كرد، بر او احتجاج (و اقامه برهان و دعوى) خواهد شد. اگر امر كرد كه كارى انجام دهيد، حدود را اين طور جارى كنيد، غنايم، زكات و صدقات را به چنين مصارفى برسانيد و شما تخلف كرديد، خداوند در روز قيامت بر شما احتجاج مى‏كند. اگر با وجود حجت براى حل و فصل امور به دستگاه ظلم رجوع كرديد، خداوند در روز قيامت بر شما احتجاج خواهد كرد كه من براى شما حجت قرار دادم، چرا به ظلمه و دستگاه قضايى ستمگران مراجعه كرديد. خدا به وجود حضرت امير المؤمنين (ع) بر متخلفين و آنها كه كجروى داشتند احتجاج مى‏كند، بر متصديان خلافت، بر معاويه، و خلفاى بنى اميه و بنى عباس، و بر كسانى كه طبق خواسته‏هاى آنان عمل مى‏كنند، احتجاج مى‏شود كه چرا زمام مسلمين را غاصبانه به دست گرفتيد. شما كه لياقت نداشتيد چرا مقام خلافت و حكومت را غصب كرديد.

خداوند حكام جور و هر حكومتى را كه بر خلاف موازين اسلامى رفتار كند بازخواست مى‏كند كه چرا ظلم كرديد؟ چرا با اموال مسلمين هوسبازى كرديد؟

چرا جشن چند هزار ساله برپا داشتى‏(136)؟ چرا مال مردم را صرف تاجگذارى و آن جشن كذايى كردى (137)؟ اگر بگويد با اوضاع روز نمى‏توانستم عدالت كنم، يا اينكه [نمى‏توانستم ]قبه و بارگاه، كاخ و عمارت كذايى نداشته باشم، تاجگذارى كردم كه دولت اينجا را و ترقى خودمان را معرفى كنم، مى‏گويند اين [اشاره به حضرت امير (ع) ]هم حاكم بود؛ حاكم بر مسلمين و سرزمين پهناور اسلامى بود، تو شرف اسلام و مسلمين و بلاد اسلامى را بيشتر مى‏خواستى، يا اين مرد؟ مملكت تو بيشتر بود يا او؟ قلمرو حكومت تو جزئى از قلمرو حكومتش بود؛ عراق و مصر و حجاز و ايران همه در قلمرو حكومتش بود؛ در عين حال دار العماره او مسجد بود، و دكة القضاء در گوشه مسجد قرار داشت؛ و سپاه در مسجد آماده مى‏شد، و از مسجد حركت مى‏كرد؛ مردم نمازگزار و معتقد به جنگ مى‏رفتند؛ و ديديد كه چگونه پيشرفت مى‏كردند و چه كارها انجام دادند(138).

امروز فقهاى اسلام حجت بر مردم هستند؛ همان طور كه حضرت رسول (ص) حجت خدا بود، و همه امور به او سپرده شده بود و هر كس تخلف مى‏كرد بر او احتجاج مى‏شد. فقها از طرف امام (ع) حجت بر مردم هستند. همه امور و تمام كارهاى مسلمين به آنان واگذار شده است. در امر حكومت، تمشيت امور مسلمين، اخذ و مصرف عوايد عمومى، هر كس تخلف كند، خداوند بر او احتجاج خواهد كرد. در دلالت روايتى كه آورديم هيچ اشكالى نيست؛ منتها سندش قدرى محل تأمل است‏(139). و اگر دليل نباشد، مؤيد مطالبى است كه گفته شد.


previos pagemenu pagenext page