next page

fehrest page

back page

((مرد مسلمانى شخص نصرانى را دعوت به اسلام كرد تا قبول اسلام نمود. پس مسلم سحر آمد و آن تازه مسلمان را بيدار كرد و برد به مسجد، و او را به نماز واداشت ، و هر چه خواست آن بيچاره برود، عمل ديگرى پيشنهاد او كرد تا ظهر شد، نماز ظهر را خواندند. خواست برود، مسلم گفت : ((بين ظهر و عصر فاصله (اى ) نيست )). عصر شد، نماز خواندند. خواست برود، نگذاشت تا نماز مغرب و عشا را خواندند و رفتند. فردا سحر باز مسلم آمد در منزل آن مرد، او را بيدار كرد كه عمل روز قبل را تجديد كند. شخص ‍ نصرانى گفت : ((برو براى اين دين ، يك شخص كه بيكارتر از من باشد، پيدا كن ، من مرد فقيرى هستم عيالمند)).(601)
و در خلال اين احاديث شريفه ، امام - عليه السلام - سفارش مى فرمايد كه : ((رفق و مدارا كنيد با بندگان خدا، و تحميل نكنيد بر آنها چيزى كه طاقت بر آن ندارند كه متنفر مى شوند و از زير بار در مى روند)).
و چنانچه در مدح و تحسين رفق رواياتى بسيار وارد است ، در ذم و تهجين خرق و عنف نيز رواياتى وارد شده . از آن جمله ، در كافى شريف به مسند خود از حضرت باقر العلوم - عليه السلام - نقل كند كه : ((كسى كه نصيب او خرق گرديد، محجوب شد از او ايمان ))(602). و هم از حضرت باقر منقول است كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - فرمودند: ((اگر خرق خلقى بود كه ديده مى شد، در مخلوق خدا چيزى از او قبيح تر نبود)).(603)
مقصد هفدهم : در رهبت است و ضد آن جرئت است
فصل اول : در بيان معنى رهبت :
رهبت به معنى خوف است ، يقال رَهبَ - بكسر و فتح عين - رهبة و رُهبا و رَهبا و رُهبانا و رَهبانا: اى خاف . و رَهبان - به فتح راء - مثل خشيان مبالغ در خوف .
و رُهبان ، جمع راهب : و جمع رُهبان ، رَهابين است . و رَهبانيت ، كناره گيرى از خلق است و اعتزال از لذائذ دنيا است براى اشتغال به عبادت (604)، و در اسلام نهى از آن شده است ، فى الخبر:((لا رهبانية فى الاسلام ))(605)، و فى الحديث : انى اريد ان اترهب . فقال : لا تفعل ! و ان ترهب امتى القعود فى المساجد(606)
و رهبانيت به اين معنى كه ترك اجتماع و ترك نساء و بازداشتن قواى شريفه الهيه كه حق تعالى به انسان مرحمت فرموده - از عمل ، از غايت جهل است كه نوعا بر آن مفاسد بسيارى مترتب شود. و خوف از حق تعالى كه از جنود عقل است و از مصلحات نفوس است ، و مقابل جرئت بر حق است كه از جنود جهل است ، ملازم با رهبانيت به آن معنى نيست . بلكه خلوت كه در لسان اهل معرفت است ، عبارت از گوشه نشينى و كناره از خلق نيست (607)، گرچه خلوت به مصطلح اهل معرفت كه عبارت از ترك اشتغال قلب است به غير حق (608)، گاهى يا نوعا حاصل نشود مگر با يك مرتبه از اعتزال و ترك خلطه . و اين معنى نيز رهبانيت نيست ، بلكه مطلب راجحى است شرعا و عقلا.
بالجمله ، رهبت كه از جنود عقل است ، عبارت از خوف از حق است ، و آن نيز منافات با رجاء به رحمت ندارد. و لهذا، رجاء نيز از جنود عقل است كه مقابل قنوط است ، و پيش شرح آن داده شد.(609)
فصل دوم : در بيان اختلاف درجات خوف است :
به طور كلى بايد دانست كه اختلاف درجات خوف ، به حسب اختلاف درجات عباد و سالكين الى الله و اختلاف درجات معرفت است .
پس درجه اول از خوف ، خوف از عقاب و عذاب است . و اين ، خوف عامه است ، و نوع خائفين خوفشان از اين قبيل است .
و ملحق به اين درجه است ، خوف فقدان ثواب و نرسيدن به لذائذ محبوبه ، و اين مرتبه از خوف را نبايد خوف از خداى تعالى محسوب داشت . چنانچه اگر عبادتى نيز از اين خوف به جا آمد، عبادت خالص نيست و در احاديث شريفه فرمودند: ((اين عبادت بندگان يا مزدوران است )).(610)
انسان تا در اسارت نفس و شهوات نفسانيه است ، و خودخواه و خودبين است ، و بالجمله صبغه نفسانيه كه صبغة الشيطان است دارد، نه عبادت و طاعتش عبادة الله شود و نه رهبت و رغبتش رهبت و رغبت مربوط به حق شود، بلكه تمام اعمال صوريه و معنويه و قلبيه و قالبيه اش نفسانى و منصبغ به صبغه نفسانيه شيطانيه است .
درجه دوم ، خوف خاصه است و آن خوف از عتاب است . اينان خائف از آن هستند كه مبادا از ساحت مقدس ‍ مولا دور شوند، و مورد عتاب و بى لطفى واقع شوند. اينان ، از توجه به لذات حيوانى و شهوات طبيعى دور شدند، ولى لذات معنويه در ذائقه روح آنان هست ، و قرب منزلت و مقام را طالبند، و تا اين طلب براى خود هست ، از رنگ نفسانيت و صبغه شيطانى ، خالص و خالى نيست . و عبادات و طاعات اگر بدين مقصد و مقصود پيدا شد، دين الله كه خالص از شوائب بايد باشد، نيست ((الا لله الدين الخالص )).(611)
درجه سوم ، خوف اخص خواص است و آن خوف از احتجاب است . اينان توجهى به عطيه ندارند، و شوق حضور و لذت آن آنها را از دور دنيا منقطع كرده ، ولى تا بقاياى نفسانيت و انانيت در كار باشد و اشتياق مشاهده و حضور را براى خود داشته باشند، محبت الله و خلوص حقيقى نتوان آن را محسوب داشت ، گرچه مقام شامخ بزرگى است كه جز خلص از اهل معرفت به آن نتوانند رسيد، و دست طمع امثال ما محجوبان ، از آن و كمتر از آن كوتاه است .
درجه چهارم ، خوف اولياء است كه آنها از رنگ انيت و انانيت پاك و پاكيزه شدند و منصبغ بصبغة الله شدند ((و من احسن من الله صبغة )).(612) اينان ، از جلوه هاى جمال و جلال كه بر قلوب صافيه شان مى شود، رهبت برايشان حاصل مى شود.
و ببايد دانست كه در هر جمالى ، جلال و عظمتى مختفى است . از اين جهت ، از جلوه جمال ، رهبت و خوف حاصل شود. و اين خوف از عظمت به طور كلى به سه مرتبه بالغ شود، زيرا كه از جلوه افعالى و اسمائى و ذاتى حاصل گردد، و تفصيل آن از عهده اين اوراق خارج است . و رهبت و خوف حقيقى عبارت از همين درجه اخيره است كه پاى نفسانيت و انانيت در كار نيست .
و در مقابل هر درجه از اين درجات رهبت ، درجه (اى ) از جرئت است .
چنانچه درجه مقابل درجه اول ، جرئت بر معاصى است ، و در مقابل درجه دوم ، جرئت بر زلات و لغزشها است ، و در مقابل درجه سوم ، جرئت بر ورود در حجب است اختيارا، و در مقابل درجه چهارم ، جرئت بر خودبينى و صبغه نفسيه شيطانيه است ذاتا و صفة و فعلا.
فصل سوم : در بيان آنكه خوف و رهبت از فطريات مخموره و جنود عقل و رحمان است ، و جرئت از احتجاب فطرت و جنود جهل و شيطان است :
بايد دانست كه از امور فطريه (اى ) كه جميع عائله بشرى مخمر بر آن است - كه اگر جميع قلوب تفتيش ‍ شود، كه اگر جميع قلوب تفتيش شود، برخلاف آن يافت نشود، گرچه اختلاف در موارد و مصاديق داشته باشند، ولى در اصل اين حقيقت مختلف نيستند - تعظيم و ترهيب از عظيم است . رهبت و خوفى كه در قلوب ، از مقتدرين و سلاطين و جباران حاصل شود حتى در وقت اطمينان از ضرر، از فطرت تعظيم عظيم است . و لهذا، در حضور سلطان عادل ، اشخاصى كه به هيچ وجه معصيت و سركشى به خود سراغ ندارند كوچك و راهب و خائف هستند، بلكه كسانى كه عظمت و بزرگى عالمى را ادراك كردند، در مقابل او به حسب فطرت ، خائف شوند با آن كه مامون از ضررشان كاملا هستند.
اين كه در قلوب ما محجوبان ، خوف و رهبت از حق - تعالى عظمته - وجود ندارد، براى آن است كه ادراك عظمت نكرديم . و چون محتجب است فطرت به حجابهاى غليظ طبيعت ، از اين جهت جرئت بر مولى كند. آنان كه از حجاب طبيعت بيرون آمده بودند و جلوه عظمت حق - عظم شانه - بر قلوب آنها شده بود، بى توجه به نفع و ضرر و بدون التفات به جهنم و بهشت ، قلبهاى آنها از نور عظمت و سطوت جلال ، مى لرزيد (613)، از خوف خدا غش مى كردند.(614) رنگهاى مباركشان در وقت نماز، كه ميعاد حضور اولياء - عليهم السلام - و معراج قرب آنها است ، زرد مى شد(615)، و پشت مباركشان مى لرزيد و از خود بى خود مى شدند.(616)
در ليله معراج ، رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - به مشاهده هر جلوه (اى ) از جلوات عظمت ، غش ‍ مى كرد، و پس از آن ، از جلوه هاى انس و رحمت به هوشش مى آوردند(617 ).آنجا مقام خوف از چيزى جز عظمت نبود، و اسم و رسمى از عذاب و عقاب نبود. آن جا فطرت عشق و محبت ، به تمام حقيقت و فطرت رهبت و رغبت ، به تمام معنى بى شايبه احتجاب ، حكم فرما در وجودش بود، و حكم فطرت از حكم حق جدا نبود.
و از اين جا بايد دانست كه جرئت به هر مرتبه كه باشد بى احتجاب فطرت رخ ندهد؛ و به هر اندازه از احتجاب ، رهبت از حق تعالى تبديل شود به خوفها و رهبت هاى ديگر؛ كه جامع همه ، آن است كه خوف :
يا از شهود و جلال حاصل آيد به حسب تجليات افعالى ، تا آخرين مراتب كه تجليات صفاتى است .
و اين كه آخرين مراتب را تجليات صفاتى دانستيم ؛ زيرا كه تجليات ذلتى ، مقام فناء رهبت و ازاله خوف است .و الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (618) نيز شايد اولياء مطلق را گويد كه به فناء كلى نايل شدند، و انقطاع از خود و همه مراتب خوف پيدا كردند.
و يا در حال احتجاب ، خوف حاصل شود. و هر خوفى كه در اين مقام حاصل آيد، از تصرفات نفس و ابليس ‍ است كه عين جرئت بر حق است ؛ زيرا كه خوف از غير حق ، حق نخواهد بود.
و از اين جا خوفهاى حاصل براى انبياء كمل و اولياء بزرگ را كه پس از حال صحو براى آنها حاصل شود، با خوف ديگران كه محتجبين هستند، مى توان فرق روشن گذاشت ؛ و فرق رهبت و رغبت آنان با ديگران واضح شود.
مقصد هيجدهم : در تواضع است و ضد آن كبر است
فصل اول : در معنى تواضع و كبر است :
به مناسبت آن كه تواضع را در مقابل كبر قرار داده است نه در مقابل تكبر، بايد آن را از صفات نفسانيه دانست ، چنان كه كبر نيز از صفات نفسانيه است . و تكبر اظهار كبر كردن است ، گر چه در ظاهر عرف و لغت ، تواضع اظهار كوچكى كردن است (619) در هر صورت ، انسان چون خودبين و خودخواه است ، در هر صورت ، انسان چون خودبين و خودخواه است ، اين خودخواهى و محبت مفرط به نفس ، سبب شود كه از نقايص و عيوب خود محجوب شود، و بديهاى خود را نبيند؛ بلكه گاهى بديهاى خود در نظرش خوبى جلوه كند، و فضايل و خوبيهائى كه دارد در نظرش مضاعف گردد. و به همين نسبت ، از خوبى ديگران بسيار شود كه محجوب شود و بديهاى آنها در نظرش مضاعف گردد.
پس چون كمال خود و نقص ديگران را ديد و محبت مفرط به نفس نيز كمك كرد، در نفس يك حالت اعجابى پيدا شود نسبت به خودش . پس از اين حالت ، در باطن نفس خود را بر ديگران ترفيع دهد، و حالت سربلندى و بزرگى براى او دست دهد و خود را بزرگتر از ديگرى بيند و اين حالت كبر است . و چون اين حالت قلبى در ملك بدن ظاهر شود، سركشى و سرفرازى كند و بر ديگران ، در ظاهر نيز بزرگى فرو شد؛ و اين تكبر است .
و چون از اين احتجاب بيرون آيد و خود را به همان طور كه هست ببيند؛ بلكه نسبت به خود با نظر خورده گيرى بنگرد و به خود سوءظن پيدا كند، پس خودش در نظرش كوچك و خوار شود، و ذلت و افتقار نفس را دريابد و چون با اين نظر همراه شد، (با) حسن ظن به ديگران و بزرگ شمردن مخلوقات خدا و مظاهر جمال و جلال حق تعالى ، كم كم در نفس ، يك حال تذليل و سرافكندگى پيدا شود، و خود را از ديگران كوچكتر شمارد. و اين حالت ، تواضع قلبى است كه آثار آن در ملك بدن كه ظاهر شد، گويند: تواضع كرد و متواضع شد.
فصل دوم : در بيان درجات تواضع و تكبر است :
ما، در كتاب اربعين ، شرح درجات و مراتب كبر را داديم و از آن ، مراتب تواضع نيز ظاهر شود. هر كس ‍ بخواهد خوب است به آنجا رجوع كند(620) لكن در اينجا نيز مختصرى مذكور مى داريم تا فايده تمام شود. و اين تقسيم ، غير از آن است كه در آن كتاب مذكور شده . بدان كه از براى تواضع درجاتى است كه تكبر در هر درجه مقابل آن است .
اول ، تواضع اولياء كمل و انبياء عظام است كه آنان به واسطه تجليات ذاتى و اسمائى و صفاتى و افعالى در قلبشان ، در پيشگاه حق تعالى و مظاهر جمال و جلاب آن ذات مقدس متواضع شوند، و مشاهده كمال ربوبيت و ذلت عبوديت در آنها، غايت تواضع و تذلل را در قلبشان ايجاد كند، و هر چه در اين دو نظر و دو مشاهده كامل گردند در حقيقت تواضع نيز كامل شوند، چنان كه ذات مقدس اعرف خلق الله و اعبد عباد الله خاتم النبيين ، متواضعترين موجودات است در پيشگاه مقدس حق تعالى ؛ زيرا كه در مشاهده كمال ربوبيت و نقص عبوديت كاملترين موجودات است .
و اين طايفه از متواضعين ، چنانچه براى حق - جل و علا - متواضعند براى مظاهر جمال و جلال او نيز براى او متواضعند، و تواضع براى اينان ظل تواضع براى حق است و اينان علاوه بر تواضع داراى مقام محبت نيز هستند، و محبت به مظاهر حق - تابع محبت به حق - دارند و اين تواضع كه مشفوع با محبت است ، كاملترين مراتب تواضع است .
دوم ، تواضع اهل معرفت است كه در آنها همين تواضع اولياء هست لكن در مرتبه ناقص تر است ؛ زيرا مقام معرفت با مشاهدت حضورى فرق دارد.
سوم ، تواضع حكاء است كه در رتبه پس از اينها است . آنان نيز اگر به مقام حكمت الهى رسيده باشند و قلب آنها به نور حكمت روشن شده باشد، براى حق و خلق متواضع شوند، چنان كه در حكمتهاى لقمانى ، در اين باره خصوصى سفارش شده .(621)
چهارم ، تواضع مؤ منين است كه به نور ايمان ، علم پيدا كردند و خود را نيز تا آنجا كه نور آنها روشنى داده ، شناخته ند. پس براى حق و خلق متواضع شوند.
و در مقابل هر يك از اين مراتب تكبرى است ؛ زيرا در هر احتجابى ، كبريائى از براى نفس حاصل شود.
و بايد دانست كه تواضع با تملق ، و تكبر با عزت نفس فرقها دارد هم در مبادى و هم در غيات و هم در ثمرات .
تواضع مبداش علم بالله و علم به نفس است ، و غايتش خدا است يا كرامت خدا، و نتيجه و ثمره اش كمال نفسانى است .
تملق ، مبداش شرك و جهل است و غايتش نفس است ، و ثمره اش خفت و خوارى و نقص و عار است .
تكبر، مبداش خودبينى و خودخواهى و جهال و غفلت از حق و مظاهر او است ، و غايتش نفس و خودنمائى است و نتيجه اش سركشى و ظغيان است .
عزت نفس ، مبداش توكل على الله و اعتماد بر حق تعالى و غايتش فصل سوم شرح صدر و صيق صدخدا است و ثمره اش ترك غير است .
فصل سوم : شرح صدر و ضيق صدر
بدان كه از براى تواضع و تكبر، موجبات و اسباب بسيارى است كه از جمله آنها شرح صدر و ضيق آن است .
انسانى كه داراى شرح صدر باشد، هر چه از كمال و جمال و مال و منال و دولت و حشم در خود ببيند، به آن اهميت ندهد و در نظرش بزرگ و مهم نيايد. سعه وجود چنين انسانى ، به قدرى است كه بر تمام واردات قلبى غلبه كند و از ظرف وجودش هيچ چيز لبريزى نكند. و اين سعه صدر از معرفت حق تعالى پيدا شود؛ در مواد لايقه انس با خدا، قلب را به مقام اطمينان و طمانينه رساند.
و ياد حق تعالى دل را از منازل و مناظر طبيعت منصرف كند، و تمام جهان و جهانيان را از نظر او بياندازد و دلبستگى به احدى غير از حق پيدا نكند، و با هيچ چيز دل خوش نكند، و همتش به مرتبه اى رسد كه تمام عوالم وجود در پيش نظرش نيايد. پس هر چه واردات قلبى پيدا كند، دامن گير او نشود. و خود را به واسطه آنها بزرگ و بزرگوار نشمارد و هر چه غير از حق و آثار جمال و جلال او است در نظرش كوچك باشد. و اين خود منشا تواضع براى حق شود، و به تبع براى خلق ؛ زيرا كه خلق را نيز از حق بيند و همين ، منشا عزت نفس و بزرگوارى هم شود؛ زيرا كه روح تملق كه از نفع طلبى و خود خواهى پيدا شود، در او نيست .
پس ، خدا خواهى و خودبينى هم از صيق صدر است و هم ضيق صدر آورد. و آن مبدا تكبر است ؛ زيرا چون ضعف قابليت و ضيق صدر داشت ، هر چه در خود ببيند در نظرش بزرگ شود و به آن تدلل و بزرگى كند، و در عين حال چون اسير نفس است ، براى رسيدن به مقاصد آن ، پيش اهل دنيا - كه مورد طمع او است - ذلت و خوارى كشد و تملقها گويد.
بلكه ، مبدا همه مبادى در كمالات ، معرفت الله است و ترك نفس ؛ و مبدا همه نقايص و سيئات حب نفس و خودخواهى است ؛ و راه اصلاح تمام مفاسد، اقبال به حق اسيت و ترك هواهاى نفسانيه ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصاب من سيئة فمن نفسك (622)
((مادر بتها، بت نفس شماست ))(623)
معرفت خدا، حب خدا آورد. و اين حب چون كامل شد، انسان را از خود منقطع كند. و چون از خود منقطع شد، از همه عالم منقطع شود، و چشم طمع به خود و ديگران نبندد، و از رجز شيطان و رجس طبيعت پاكيزه شود، و نور ازل در باطن قلب او طلوع كند، و از باطن به ظاهر سرايت كند، و فعل و قول او نورانى شود، و تما قوا و اعضاء او الهى و نورانى شود. پس در عين حال كه متواضع است ، پيش همه خلق از هيچ كس تملق نگويد و چشم اميد و طمع پيش كسى باز نكند، و چشمش به دست خلق دوخته نباشد.
و بالعكس ، احتجاب از حق و رؤ يت نفس و خودخواهى و حب نفس ، انسان را از خدا منقطع كند، و اسير نفس كند. و چون بنده نفس شد، هر جا لذات نفس ديد، دل آنجا رود و پيش احبان دنيا و مال و منال خاضع و خوار شود، و چشم طمع به دست آنها دوزد، و در عين حال ، به زيردستان و آنان كه چشم اميد به آنها تكبر كند و سرافرازى نمايد.
فصل چهارم : موعظت در اين باب :
بدان كه هر علم و عملى كه انسان را از هواهاى نفسانيه و صفات ابليس دور كند و از سركشى هاى نفس ‍ بكاهد، آن علم نافع الهى و عمل صالح مطلوب است . و به عكس ، هر علم و عملى كه در انسان عجب و سركشى ايجاد كند يا دست كم از صفات نفسانيه و رذائل شيطانيه انسان را مبرا نكند، آن علم و عمل از روى تصرف شيطان و نفس اماره است . و نه آن علم نافع و علم خدائى است گرچه علم معارف اصطلاحى باشد، و نه آن عمل صالح و سازگار براى روح است گرچه جامع شرايط باشد.
و ميزان در سير و سلوك حق و باطل قدم نفس و حق است ، و علامت آن را از ثمراتش بايد دريافت .
و اكنون سخن ما در تمام ثمرات و نتايج نيست ، بلكه در همان تواضع و تكبر است
و در روايت كافى ، سند به حضرت مولى الموحدين رساند كه فرمود: اى طالب علم ! همانا علم ، داراى فضايل بسيار است . پس سر آن تواضع است و چشم آن ، برائت از حسد است ...))(624) (الى آخره ).
اكنون بايد انسانى كه داراى علم و عمل است ، در خود و احوال خود و ملكات نفسانيه تفكر كند، و خود را در تحت نظر قرار داده تفتيش كامل كند، ببيند در هر رشته اى از علوم هست ، ملكاتى علم در او به ارث گذاشته ؟ اگر از اهل معارف است ، ببيد نور معرفت الله دل او را روشن كرده و با حق و مظاهر جمال و جلال او محبت پيدا كرده و متواضع شده ؟ يا آن كه به واسطه چندى مزاولت در اصطلاحات ، به همه عالم و جميع علماء به نظر حقارت - كه نظر ابليس است - نگاه مى كند، و حكماء را قشرى مى خواند، و ديگر علماء و دانشمندان را جزو حساب نمى آورد، مردم را چون حيوانات نظر مى كند؟!
اگر چنين است بداند كه اين اصطلاحات بى مغز، حجاب معرفت الله و نقاب رخسار جانان شده . چيزى كه بايد انسان را از اسارت نفس وارسته كند و از علايق طبيعت بيرون ببرد، خود انسان را در سجن طبيعت محبوس كرده و در زير زنجيرهاى شيطان قرار داده . بيچاره داد از منازل عشق و محبت مى زند، و معارف الهيه را به چشم مردم مى كشد، و خود زنار نفس و بت خودخواهى و خودپرستى را در زير جامه دارد و از خداى عالم غافل و به بندگان او - كه از او هستند - سركشى مى كند.
ابليس به تكبر به آدم از مقام قرب دور شد، و تو با اين تكبر به آدمزادگان ، مى خواهى راهى به معارف پيدا كنى ؟ هيهات ! نور معرفت الله بايد دل را الهى كند و از رجز شيطانى دور كند. پس چه شد كه در تو نتيجه به عكس داده ؛ دل تو را منزلگاه شيطان و مورد استيلاء البيس قرار داده .
بيچاره ! تو گمان مى كنى اهل الله و اهل معارفى ؟ اين نيز از تلبيسات نفس و شيطان است كه تو را سر گرم به خود كرده ، و از خدا غافل كرده ، و به مشتى مفاهيم و الفاظ سر و صورت دار دلخشو كرده . در مقام علم ، دم از تجليات ذاتى و آممائس و افعال مى زنى ، و عالم را از حق مى خوانى ، و همه موجودات را جلوات حق مى گوئى ، و در مقام عمل با شيطان شركت مى كنى ، و آدمزادگان سركشى و تكبر مى كنى . پيش اهل معرفت اين ، تكبر به حق تعالى است .
آن علم معارفى كه در انسان به جاى فروتنى و خاكسارى سركشى و تدلل ايجاد كند، آن پس مانده ابليس ‍ است . اين اصطلاحات اگر اين نتيجه را در انسانى حاصل كند، از تمام علوم پست تر است ؛ زيرا كه از آن علوم ديگر توقع نيست كه انسان را الهى كند و از قيود نفسانيه يكسره بيرون كند، و از حجابهاى ظلمانى ظبيعت وارهاند؛ و صاحبان آن علوم نيز چنين دعوائى ندارند پس آنها به سلامت نزديكترند. لااقل اين عجب موجب هلاكت - كه از خواص ابليس است در آنها پيدا نشده ، و وسيله معرفت الله آنها را از ساحت مقدس حق دور نكرده . اگر آنان تكبر به ردم كنند، تكبر به حلق كردند، ولى تو به حسب اقرار حودت تكبرت به حلق تكبر به حق است پس واى به حال تو اى بيچاره گرفتار مشتى مفاهيم و سرگرم به پاره اى اصطلاحات كه عمر عزيز خود را در فرو رفتن به چاه طبيعت گذراندى ، و از حق به واسطه علوم و معارف حقه دور شدى ! تو به معارف خيانت كردى ، تو حق و علم حقانى را وسيله عمل شيطانى كردى . قدرى از خواب غفلت برخيز و به اين مفاهيم دل خوش مكن ، و گول ابليس لعين را مخور كه تو را به هلاكت كشاند، و از سر منزل انسانيت و قرب حق تعالى دور كند. از اينجا حال ساير علوم را نيز بايد به دست آورد. اگر حكيمى ، يا فقيهى يا محدث و مفسرى ببين از اين علوم ، در قلب تو چه يادگارهائى مانده ، و چه ثمراتى زا اين علوم در درخت وجود تو پيدا شده . على بن ابى طالب فرمود: ((سر علم تواضع است ))(625)
اگر در تو تواضع و فروتنى پيدا شده است ، شكر خدا كن و در ازدياد آن بكوش ، و از حيله هاى نفسانى غافل مشو كه نفس و شيطان در كمين هستند و در پى فرصت مى گردند كه انسان را از راه حق برگردانند.
هيچ گاه به كمالات خود مغرور مشو؛ كه غرور از شيطان است . هميشه به خود بدبين باشد، و از سوء عاقبت در ترس و هراس باش .
و اگر ديدى در تو از اين علوم اعجاب و خودبينى و خودپسندى حاصل شده است ، بدان كه طعمه ابليس ‍ شدى و از راه سعادت دور افتادى . و آن گاه نظر كن ببين جز پاره اى اصطلاحات بى مغز، چه در دست دارى ؟ آيا مى توان با اين اصطلاحات ، ملائكة الله غلاظ و شداد را جواب داد؟ آيا مى شود با هيولى و صورت و معانى حرفيه و مانند اينها، خداى عالم را بازى داد؟ گيرم در اين عالم كه كشف سراير نمى شود، بتوان به بندگان خدا تدلل و تكبر كرد و با آنها با تحقير و توهين رفتار كرد، آيا مى توان در قبر و قيامت هم باز با همين پاى چوبين رفت و از صراط هم مى توان با اين پاى چوبين گذشت ؟
علم قرآن و حديث بايد اصلاح حال تو را كند و اخلاق دوستان خدا را در تو ايجاد كند؛ نه پس از پنجاه سال تحصيل علوم دينى ، به صفات شيطانى تو را متصف كند.
به جان دوست قسم كه اگر علوم الهى و دينى ، ما را هدايت به راه راستى و درستى نكند و تهذيب باطن و ظاهر ما را نكند، پست ترين شغلها از آن بهتر است ؛ چه كه شغلهاى دنيوى نتيجه هاى عاجلى دارند و مفاسد آنها كمتر است ، ولى علوم دينى اگر سرمايه تعمير دنيا شود، دين فروشى است و وزر و بالش از همه چيز بالاتر است .
حقيقتا چقدر كم ظرفيتى مى خواهد كه به واسطه دو سه تا اصطلاح بى سر و پا كه ثمرات شيطانى نيز دارد، انسان به خود ببالد و عجب كند، و خود را از بندگان خدا و بهتر بداند، و بر مخلوق خدا سركشى و سرافراز كند، و خود را عالم تو بزرگ بخواند، و ديگران را جاهل و بى مقدار محسوب كند.
چه قدر جهل مى خواهد كه انسان گمان كند با اين مفاهيم بى مغز، خود را به مقام علماء باللّه رسانده و ملائكه پر خود را زير پاى او فرش كرده ، و با اين خيالات توقع تجليل و احترام از بندگان خدا داشته ، و راه در كوچه ها و جايگاه را در مجالس بر بندگان خدا تنگ كند.
اينها غرور بى جا است . اينها جهالت و شيطنت است . اينها ارث ابليس است . اينها ظلمات فوق ظلمات است . علم ، نور است ، و نور قلب را روشن كند و وسعت دهد و شرح صدر آورد و راه هدايت و سلوك را روشن كند.
چه شده است كه در ما اين علوم رسمى ، ظلمات و ضيق صدر و تدلل و تكبر ايجاد كرده ؟! آيا مى توان اين الفاظ را علوم دانست و با آن در جهان سرافرازى كرد؟
عزيزا! از خواب گران بر خيز، و اين امراض گوناگون را با قرآن و حديث علاج كن ، و دست تمسك به حبل الله متين الهى و دامن اولياء خدا زن ! پيغمبر خدا اين دو نعمت بزرگ را براى ما گذاشت (626) كه به واسطه تمسك به آنها از اين گودال ظلمانى طبيعت ، خود را نجات دهيم و از اين زنجيرها و غلها خلاصى پيدا كنيم ، و به سيره انبياء و اولياء متصف شويم .
چه شد كه علوم انبياء و اولياء، هر روز ما را از خدا دور و از حزب عقل بعيد مى كند و به شيطان و حزب جهل نزديك مى كند؟ پس بايد كى به فكر اصلاح افتاد؟
طالب علم شدى و از آن تجاوز كردى عالم شدى ، به مسند فقاهت و فلسفه و حديث و مانند اينها نشستى و خود را اصلاح نكردى ! پس بايد چه وقت يك قدم براى خدا برداشت ؟ اينها همه دنيا بود، و تو را به دنيا نزديك كرد، و از خدا و آخرت دور كرد، و علاقه به دنيا و طبيعت را در دل تو زياد كردالم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق (627) اينها كه ذكر شد، حال علماء است .
و اما اهل عمل و زهاد و عباد، آنها نيز بايد از احوال نفوس خود تفتيش و رسيدگى كنند، ببينند پس از پنجاه سال عبادت و زهد، در قلوب آنها از آن چه آثارى حاصل شده . آيا نماز پنجاه ساله ، آنها را به اخلاق دوستان خدا و انبياء - عليهم السلام - نزديك كرده ، و خوف و خشيت و تواضع و مانند آنها در او ايجاد كرده ؟ يا نماز پنجاه ساله ، عجب و كبر آورده ؛ به بندگان خدا با تدلل و تكبر رفتار كند، و از آنها توقع احترام و اكرام دارد؟ اگر چنين است بداند كه شيطان را در او تصرف است ، و اعمال او شيطانى و نفسانى است ، و چنين عملى و را از سعاد و آشنائى با خدا دور كند، و به شيطان و جنود ابليسى نزديك و آشنا كند.
نمازى كه معراج مؤ من و مقرب متقين است ، بايد علاقه هاى دنيائى را از دل بگسلاند، و زنجيرهاى طبيعت را پاره كند، دل را الهى و ربانى كند. پنجاه سال سجده بر خاك ، بايد روح تواضع و تذلل در انسان ايجاد كند اگر تصرف شيطان در كار نباشد. و نمازى كه با دست شيطان بيايد معجون ابليس است نه معجون الهى . و چنين معجونى رفع امراض قلبيه نكند كه سهل است ، به امراض و دردهاى درونى بيفزايد، و دل را به حزب شيطان و جهل نزديك كند.
واى بر آن نمازگزارى كه پنجاه سال به خيال خود قصد قربت در نماز خود كرده ، و در افتتاح نماز وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض (628) و اياك نعبد و اياك نستعين (629)در حضور حق تعالى گفته ، و پس از اين همه دعوى ، هر روز چندين مرحله از مقام قرب خدا دور شده ، و از معراج قرب مهجور گرديده و به مقام ابليس و حزب شيطانى نزديك شده ، و به جاى ثمره تقرب به حق و تجافى از دار غرور ثمره غرور شيطانى و عجب و كبر كه ارث ابليس است از آن حاصل شده .
آيا نيامده وقت آن كه درصدد اصلاح نفس بر آئيم و براى علاج امراض آن قدمى بر داريم ؟ سرمايه جوانى را به رايگان از دست داديم و با غرور نفس و شيطان ، جوانيرا كه بايد با آن سعادتهاى دو جهان را تهيه كنيم از كف نهاديم ، اكنون نيز در صدد اصلاح بر نمى آئيم تا سرمايه حيات هم از دست برود، و با خسران تام و شقاوت كامل از اين دنيا منتقل شويم .
براى اصلاح نفس ايام جوانى سزاوارتر است ؛ زيرا كه هم اراده قويتر است ، و هم كدورت و ظلمت نفس كمتر است و به فطرت نزديكتريم ، و هم بار معصيت زياد نشده كه جبران آن مشكل باشد. جوانان قدر ايام جوانى را بدانند كه اين نعمت بزرگ را با غفلت نگذرانند كه در ايام پيرى اصلاح نفس بسيار مشكل است . مشكلات بسيار در سن پيرى براى انسان هست كه در ايام جوانى نيست ، لكن شيطان و نفس اماره انسان را مغرور مى كنند و نمى گذارند در آن وقت ، انسان درصدد اصلاح برايد، تا آن كه انسان دچار ضعف و سستى پيرى شد و معاصى متراكم و كدورتهاى نفسى زياد شد، آن گاه نيز با تسويف و تعويق مى گذرانند، تا اصل سرمايه را از دست بدهد و با خذلان و خسران وارد دار انتقام شود ((والعصر # ان الانسان لفى خسر)).(630)
چه خسرانى بالاتر از آن كه سرمايه سعادت ابدى را در شقاوت ابدى خرج كند و مايه حيات و نجات ، در هلاكت و فناى خود به كار اندازد، و تا آخر عمر از غفلت و مستى به خود نيايد.
فصل پنجم : در شمه اى از احاديث شريفه در اين باب :
در كافى شريف ، سند به حضرت صادق - سلام الله عليه - رساند كه فرمود:
((در آن چيزهائى كه خداى - عزوجل - به داود وحى فرستاد، اين بود كه : اى داود! چنانچه نزديكترين مردم به خدا متواضعان هستند، همين طور دورترين مردم به او متكبرانند)).(631)
اين حديث شريف ، براى اهل يقظه و اصحاب معرفت كفايت مى كند. تقرب به حق تعالى سرچشمه همه سعادات است ، و دورى از آن ساحت مقدس مايه همه شقاوتها است . آنان كه خداخواه و خداطلبند و خود را از جنود خدا محسوب مى دارند و اهل علم مى دانند، و آنان كه براى تقرب به حق تعالى به مناسك و عبادات قيام مى كنند، بايد از خود مراقبت كامل كنند؛ كه نتيجه مطلوبه حاصل نشود مگر به اتصاف به تواضع و اجتناب از تكبر.
ما با آنان كه علم و عمل را براى دنيا طلب مى كنند، اكنون حرفى نداريم - حساب آنان با خداى جبار است -، لكن آنهائى كه مدعى آن هستند كه خدا طلب و حق جو هستند، بايد از اين حديث حساب كار خود را بكنند. و آن گاه اين حديث محك باشد از براى آنان كه نفس اماره را به آن امتحان كنند، اگر باز در دل تكبر دارند و در عمل متكبر هستند، بفهمند اعمالشان و علومشان نيز براى خدا نيست ، بلكه براى نفس اماره است ، زيرا كه اگر براى تقرب به خدا بود، بايد به تواضع متصف شوند كه از همه چيز، انسان را به خدا نزديكتر مى كند.
و در كافى شريف نقل كند كه : ((عيسى بن مريم به حواريين گفت : من حاجتى به شماها دارم آن را برآوريد. گفتند: حاجتت روا است اى روح الله ! پس برخواست و پاهاى آنها را شست و شو داد. گفتند: ما سزاوارتر بوديم در اين كار از تو. فرمود: سزاوارترين مردم به خدمت نمودن به خلق ، عالم است . و من براى شما اين گونه تواضع كردم كه شما نيز براى مردم بعد از من اين گونه تواضع كنيد. و آن گاه عيسى گفت : به تواضع تعمير مى شود حكمت ، نه به تكبر. چنان كه در زمين نرم زراعت مى رويد، نه در كوهستان )).(632)
ذكر احوال رجال بزرگ و اولياء و انبياء كه در قرآن كريم و احاديث شريفه وارد شده ، براى تاريخ گوئى نيست ، بلكه براى تكميل بشر است كه از حالات بزرگان عالم عبرت گيرند و خود را به صفات كريمه آنان و اخلاق فاضله ايشان ، متصف كنند.
و اين حديث شريف را، خصوص علماء و بزرگان بيشتر بايد مورد نظر قرار دهند، و از علماء بالله و رجال دين دستور اخلاقى و دينى اتخاذ كنند، و شيوه بزرگان را با زيردستان و متعلمان ياد گيرند، و خود را به اين اخلاق بزرگ الهى موصوف كنند، و تفكر كنند در اين كه عيسى مسيح شست و شوى پاى حواريين را حاجت خود مى دانست و خود را نيازمند به آن مى دانست ، و اين غايت تذلل و تواضع است .
و اين كه فرمود: ((سزاوارترين مردم به خدمت نمودن به مردم ، علماء هستند)) براى آن است كه تواضع ثمره علم بالله به نفس است . و اين در علماء بايد حاصل شود.
آن عالمى كه به صفت تواضع موصوف نباشد و از مردم چشم داشت كرنش و تواضع داشته باشد، عالم نيست ، و آن انبار مفاهيم رجز شيطانى است . اگر با اين مفاهيم سعادت و سلامت حاصل مى شد، ابليس نيز بايد سعيد باشد. علمى كه خاصيت خود را از دست بدهد، حجاب غليظى است كه رهائى از آن ، از همه چيز مشكل تر است .
و اين كه فرمود: ((به تواضع آبادان مى شود حكمت )) يا مقصود آن است كه تا در قلب تواضع نباشد، تخم حكمت در آن سبز نمى كند و رشد نمى نمايد - چنان كه تا زمين نرم سهل نباشد، نبات در آن سبز و رشد نمى كند -، و يا آن كه مقصود آن است (كه ) تا تواضع در علماء نباشد، نمى توانند تخم حكمت را در قلوب مردم بكارند و رشد دهند. پس با تواضع بايد دلهاى سخت را نرم كنند، پس بذرافشانى كنند و نتيجه بگيرند. و اين هر دو مطلب درست است ، هم دستور اصلاح نفس است و هم دستور اصلاح غير است .
پس آنان كه به مسند ارشاد خلق نشستند و خود را راهنماى طريق سعادت معرفى مى كنند، بايد با اين صفت شريف خلق را دعوت كنند، و سيره انبياء و اولياء - عليهم السلام - را در نظر داشته باشند كه با آن همه مقامات ، چطور سلوك با خلق خدا مى كردند، و دلهاى آنها را با چه اخلاق كريمه نرم و خاضع مى كردند! تا نورانيت و صفا و محبت و تواضع در قلب عالم و مرشد نباشد، نمى تواند به ارشاد خلق و تعليم مردم قيام كند، و نمى تواند تخم معارف و حكم را در قلوب مردم بنشاند.
و در كافى از حضرت صادق - عليه السلام - نقل كند كه فرمود: ((طلب كنيد علم را، و زينت پيدا كنيد با علم به بردبارى و وقار، و تواضع كنيد براى كسى كه به او علم مى آموزيد و از او علم مى آموزيد، و نباشيد علماء جبار كه باطلتان حقتان را از بين ببرد)).(633)
آرى ، با اخلاق ناهنجار و صفات ذميمه ، حق نيز از ميان مى رود. و اگر عالم جبار و متكبر شد، خاصيت علمش باطل مى شود، و اين بزرگتر خيانت است به علم و معارف كه مردم را از حق و حقيقت منصرف مى كند. و چون عالم ، به وظيفه علم - كه اخلاق حسنه است - رفتار نكرد، دين و علم از نظر مردم مى افتد، و عقيده مردم سست مى شود، و دلها از علماء حق هم منصرف مى شود، و اين يكى از بزرگترين ضربتهائى است كه به پيكر ديانت و حقيقت از دست علماء وظيفه نشناس مى خورد كه كمتر چيزى مى تواند اين طور مؤ ثر باشد.
يك اخلاق ناهنجار از يك عالم و يك عمل خلاف از يك نفر طلبه ، آن قدرى كه كمك كارى مى كند در فساد اخلاق و اعمال مردم ، كمتر چيزى مى تواند آن قدر كمك كند، پس اينان بايد خيلى از خود مواظبت كنند كه علاوه بر آن كه عهده دار سعادت خود هستند، عهده دار سعادت مردم نيز هستند، و فساد و زشتى اينان با ديگران خيلى فرق دارد و حجت بر آنها تمامتر است .
فصل ششم : در شمه اى از احاديث درباره تكبر:
در كافى شريف ، از حضرت صادق - عليه السلام - منقول است كه : ((متكبران ، به صورت مورچگان ضعيفى شوند، و مردم آنان را پايمال كنند، تا خداوند از حساب فارغ شود)).(634)
صورت غيبيه تكبر، صورت مورچه ضعيف است ، و شايد اين صورت برزخيه قيامتيه ، براى كوچك و صغير بودن نفس شخص متكبر باشد، چنان كه معلوم شد كه تكبر از كوچكى حوصله و ضعف نفس و ضيق صدر است . و چون معنى و لُبّ متكبر، كوچك است ، و صور غيبيه ملكوتيه ، تابع ملكات نفسانيه است ، و بدن ظلّ روح است در عالم ملكوت ، و تعصى از تبعيت آن ندارد، پس كوچكى و حقارت روح به بدن سرايت كند، و آن را به صورت حيوان كوچك بى مقدارى درآورد كه در زير پاى مخلوق پايمال شود تا مردم از حساب فارغ شوند.
چو محتمل است آن صورت غيبيه ملكوتيه ، عكس العمل اطوار ملكيه دنياويه باشد، و چون اين جا خود را بزرگ جلوه داده است ، حق تعالى او را در آن عالم كوچك و حقير كند. ((كما تدين تدان )).(635)
و در كافى شريف ، از حضرت صادق - عليه السلام - روايت شده است كه : ((در جهنم وادى (اى ) است از براى متكبران كه آن را سقر گويند. به خداى تعالى شكايت كرد از شدت حرارت خود و خواهش كرد كه اذن دهد كه تنفس كند. پس نفس كشيد و جهنم از آن محترق شد)).(636)
عزيزا! انسان اگر احتمال صدق اين طور احاديث را بدهد، بايد بيشتر از ما در صدد علاج نفس برآيد. جائى كه چيزى ، خود محل عذاب و آتش است ، از شدت حرارت به ناله درآيد و از نفس آن جهنم محترق شود، آيا ما با اين عذاب ، بايد چطور به سر بريم ؟ آيا براى اين چند روزه سركشى و بزرگى فروشى به بندگان خدا يا تكبر به عبادت و اطاعت خدا، چطور خود را حاضر كنيم از براى چنين عذابى كه جهنم را به فرياد درآورد؟ واى به حال غفلت و سرمستى ما. امان از اين بى هوشى و خواب سنگين ما.
خداوندا! ما بندگان ضعيف بيچاره را كه دستمان از همه چيز خالى است و به غير از درگاه تو پناهى نداريم ، با اين آتش مى خواهى عذاب كنى ؟!

next page

fehrest page

back page