previos pagemenu pagenext page

فصل چهارم‏

عن مِصباحِ الشَّريعَةِ، قالَ الصَّادِقُ عَليه السَّلام: لا يَركَعُ عَبدٌ للَّه رُكُوعاً عَلَى الحَقيقَةِ، الّا زَيَّنَهُ اللَّه تَعالى بِنوُرِ بَهائِهِ، وَ اظَلَّهُ في ظِلالِ كِبرِيائِهِ، وَ كَساهُ كِسوَةَ اصفيائِهِ. وَ الرُّكوعُ اوَّلٌ، وَ السُّجُودُ ثانٍ، فَمَن اتَى بِمَعنى‏ الاوَّلَ، صَلُحَ لِلثّانى وَ فِي الرُّكوُع ادَبٌ، و في السُّجوُدِ قُربٌ؛ وَ مَن لا يَحسِنُ الادَبَ، لا يَصلَحُ لِلقُربِ. فَاركَع رُكوعَ خاضِعٍ للَّه بِقَلبِهِ، مُتَذَلِّلٍ وَجِلٍ تَحتَ سُلطانِهِ، خَافِضٍ لَهُ بِجَوارِحِهِ خَفضَ خائِفٍ حَزِنٍ على ما يَفُوتُهُ مِن فائِدَةِ الرّاكعينَ. وَ حُكِىَ انَّ الرَّبيعَ بن خُثَيمَ كان يَسهَرُ بالَّليلِ الَى الفَجرِ في رَكعَةٍ واحِدَةٍ؛ فَاذا هُوَ اصبَحَ، رَفَعَ (تَزفَرُخ) وَ قالَ: آه سَبَقَ المُخلِصُونَ وَ قُطِعَ بِنا. وَ استَوفِ رُكوُعَكَ بِاستِواءِ ظَهرِكَ. وَ انحَطَّ عَن هِمَّتِكَ فِي القِيامِ بِخِدمَتِهِ الّا بِعَونِهِ. وَ فِرَّ بِالقَلبِ مِن وَساوِسِ الشَّيطانِ وَ خَدائِعِهِ وَ مَكائِدِهِ. فَانَّ اللَّه تعالى يَرفَعُ عِبادَهُ بِقَدرِ تَواضُعِهِم لَهُ؛ وَ يَهديهِم الى اصُولِ التَّواضُعِ و الخُضوُعِ بِقَدرِ اطِّلاعِ عَظَمَتِةِ عَلَى سَرائِرِهِ‏(593).

در اين حديث شريف اشارات و بشارات و آداب و دستوراتى است؛ چنانچه تزيّن به نور بهاء اللَّه و اظلال در تحت ظلّ كبرياء اللَّه و تكسّى به كسوه اصفياء اللَّه، بشارات به وصول به مقام تعلّم اسمائى و عَلَّمَ آدَمَ الاسماءَ كُلَّها(594)

است. و تحقّق به مقام فناء صفاتى و حصول حالت صحو از آن مقام است؛ زيرا كه مزيّن فرمودن حق عبد را به مقام نور بهاء متحقّق نمودن او است به مقام اسماء كه حقيقت تعليم آدمى است. و او را در ظلّ و سايه كبريا كه از اسماء قهريّه است، بردن و در فناء آن جاى دادن، افناى عبد است از خويشتن؛ و پس از اين مقام، او را در كسوه اصفياء در آوردن ابقاء او است پس از افناء. و از اين جا معلوم شود كه سجود فناء ذاتى است، چنانچه اهل معرفت فرموده‏اند؛ زيرا كه ركوع اول است، و آن اين مقامات است؛ و سجود ثانى است، و آن نيست جز مقام فناء در ذات.

و نيز معلوم شود كه قرب مطلق، كه در سجود حاصل شود، ميسور نيست جز به حصول ركوع على الحقيقة؛ و كسى كه صلاحيّت براى ثانى بخواهد پيدا كند، بايد قرب ركوعى و ادب آن را تحصيل كند.

پس از بيان لطايف و سراير ركوع و سجود، اشاره فرموده به آداب قلبيّه آن از براى متوسّطين. و آن امورى است كه بعضى از امور عامّه است، كه ما در مقدّمات ذكر نموديم؛ و بعضى خاصّ به ركوع است. و چون اكثر اين امور بيان شده است، از تفصيل آن صرف نظر نموديم.

فصل پنجم در رفع رأس از ركوع است‏

و سرّ آن رجوع از وقوف در كثرات اسمائيّه است؛ چنانچه فرمايد: و كَمالُ التَّوحيدِ نَفىُ الصِّفاتِ عَنه‏(595). زيرا كه پس از حصول حال صحو از فناى اسمائى، عبد سالك قصور و تقصير خود را مشاهده كند؛ چه كه مبدأ خطيئه آدمى، كه ذرّيّه او بايد جبران آن كند، توجّه به كثرات اسمائيّه كه باطن شجره است مى‏باشد. و چون خطيئه خود، كه ذرّيّه است، و خطيئه آدم، كه اصل خود است، دريافت، به مقام تذلّل و نقصان خود پى‏برد و مهيّاى براى رفع خطيئه، كه به خفض جناح در حضرت كبرياء است، شود؛ و اقامه صلب از اين مقام نمايد، و با تكبير بعد از ركوع رفعِ كثرات اسمائيّه نمايد، و صفر اليد متوجّه منزل ذلّت و مسكنت و اصل تُرابيّت شود. و آداب مهمّه آن، يافتن خطر بزرگِ مقام، و چشاندن به قلب است با تذكّر تامّ، و مجاهده در توجّه به حضرت ذات و ترك توجّه به خود، حتى به مقام ذلّت خويش، است.

و بدان اى عزيز كه تذكّر تامّ از حضرت حق و توجّه مطلق به باطن قلب به آن ذات مقدّس، موجب گشوده شدن چشم باطنى قلب شود كه به آن لقاء اللَّه، كه قرّة العين اولياء است، حاصل گردد: و الَّذين جاهَدوُا فينا لَنَهدِيَّنَهُم سُبُلَنا(596).

باب ششم در اشاره اجماليه به اسرار و آداب سجود است و در آن چند فصل است‏

فصل اوّل در سرّ جملى آن است‏

و آن نزد اصحاب عرفان و ارباب قلوب، ترك خويشتن و چشم بستن از ما سوى؛ و به معراج يونسى- كه به فرو رفتن در بطن ماهى حاصل شد- متحقّق شدن به توجه به اصل خويش بى‏رؤيت حجاب. و در سر بر تراب نهادن، اشارت به رؤيت جمال جميل است در باطن قلب خاك و اصل عالم طبيعت.

و آداب قلبيّه آن، يافتن حقيقت خويش و اصل ريشه وجود خود است، و نهادن ام الدّماغ، كه مركز سلطان نفس است و عرش الرّوح است، به ادنى عتبه مقام قدس، و ديدن عالم خاك است عتبه مالك الملوك.

پس، سرّ وضع سجودى، چشم از خود شستن است؛ و ادبِ وضعِ رأس بر تراب، اعلى مقامات خود را از چشم افكندن و از تراب پست‏تر ديدن است. و اگر در قلب از اين دعاوى كه به حسب اوضاع صلاتى اشارت به آنها است علّتى باشد، پيش ارباب معرفت نفاق است. و چون خطر اين مقام بالاترين خطرات است، سالك إلى اللَّه را لازم است به جبلّت ذاتى و فطرت قلبى متمسّك به ذيل عنايت حقّ جلّ و علا گردد و با ذلّت و مسكنت عفو تقصيرات را طلب كند، كه اين مقامى مخطور است كه از عهده امثال ما خارج است.

و ما چون در رساله سرّ الصّلاة اين مقامات را به تفصيل ذكر نموديم، در اين رساله خوددارى كنيم، و به روايت شريفه مصباح الشّريعة براى آداب آن اكتفا نماييم.

فصل دوم‏

عن مِصباحِ الشَّريعة. قالَ الصّادِقُ عَلَيهِ السَّلامُ: مَا خَسِرَ، وَ اللَّه، مَن أَتَى بِحَقِيقَةِ السُّجُودِ وَ لَو كَانَ فِي العُمرِ مَرَّةً وَاحِدَةً. وَ مَا أَفلَحَ مَن خَلَا بِرَبِّهِ فِي مِثلِ ذَلِكَ الحَالِ تَشبِيهاً بِمُخَادِعٍ نَفسَه، غَافِلًا لَاهِياً عَمَّا أَعَدَّهُ اللَّهُ لِلسَّاجِدِينَ مِن أُنسِ العَاجِلِ وَ رَاحَةِ الآجِلِ. وَ لَا بَعُدَ عَنِ اللَّه أَبَداً مَن أَحسَنَ تَقَرُّبَهُ فِي السُّجُودِ. وَ لَا قَرُبَ إِلَيهِ أَبَداً مَن أَسَاءَ أَدَبَهُ وَ ضَيَّعَ حُرمَتَهُ بِتَعَلُّقِ قَلبِهِ بِسِوَاهُ فِي حَالِ سُجُودِهِ. فَاسجُد سُجُودَ مُتَوَاضِعٍ للَّه تعالى‏ ذَلِيلٍ، عَلِمَ أَنَّهُ خُلِقَ مِن تُرَابٍ يَطَؤُهُ الخَلقُ؛ وَ أَنَّهُ اتَّخَذَكَ (ركب- خ) مِن نُطفَةٍ يَستَقذِرُهَا كُلُّ أَحَدٍ؛ وَ كُوِّنَ وَ لَم يَكُن. وَ قَد جَعَلَ اللَّهُ مَعنَى السُّجُودِ سَبَبَ التَّقَرُّبِ إِلَيهِ بِالقَلبِ وَ السِّرِّ وَ الرُّوحِ. فَمَن قَرُبَ مِنهُ، بَعُدَ مِن غَيرِهِ؛ أَ لَا تَرَى فِي الظَّاهِرِ أَنَّهُ لَا يَستَوِي حَالُ السُّجُودِ إِلَّا بِالتَّوَارِي عَن جَمِيعِ الأَشيَاءِ وَ الِاحتِجَابِ عَن كُلِّ مَا تَرَاهُ العُيُونُ، كَذَلِكَ أَمرُ البَاطِنِ. فَمَن كَانَ قَلبُهُ مُتَعَلِّقاً فِي صَلاتِهِ بِشَي‏ءٍ دُونَ اللَّهِ تَعالى‏، فَهُوَ قَرِيبٌ مِن ذَلِكَ الشَّي‏ءِ بَعِيدٌ عَن حَقِيقَةِ مَا أَرَادَ اللَّهُ مِنهُ فِي صَلاته. قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلبَينِ فِي جَوفِهِ. وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى اللَّه عليه و آله: قَالَ اللَّهُ تعالى: لا أَطَّلِعُ عَلَى قَلبِ عَبدٍ فَاعلَمَ فيه حُبَّ الاخلاصِ لِطَاعَتِي لِوَجهِي وَ ابتِغَاءِ مَرضَاتِي، إِلَّا لَوَلَّيتُ تَقوِيمَهُ وَ سِيَاسَتَهُ. وَ مَنِ اشتَغَلَ بِغَيرِي، فَهُوَ مِنَ المُستَهزِءينَ بِنَفسِهِ؛ وَ مَكتُوبٌ اسمُهُ فِي دِيوَانِ الخَاسِرِينَ‏(597).

در اين حديث شريف جمع بين بيان اسرار و آداب فرموده. و تفكّر در آن، طرقى از معرفت به روى سالك إلى اللَّه باز كند، و تأبّى و جحود منكرين را درهم مى‏شكند، و تأييد و تشييد اولياء عرفان و اصحاب ايقان را مى‏فرمايد، و حقيقت انس و خلوت با حق و ترك غير حق تعالى را گوشزد فرمايد.

مى‏فرمايد: به خدا قسم، زيان نبيند كسى كه حقيقت سجده را به جاى آورد، و لو در عمر يك مرتبه. و روى رستگارى نبيند كسى كه در اين حال كه ترك غير است با حق خلوت كند، ولى شبيه به خدعه كنندگان باشد كه صورتاً در خلوت و انس است ولى حقيقتاً غافل از حق و از آنچه خداى تعالى براى ساجدان مهيّا فرموده كه آن انس با حق است در اين عالم و راحت است در آن عالم. و دور نيفتد از خداوند هر گز كسى كه نيكو تقرّب جويد به حق تعالى در سجود؛ و نزديك نشود به حق تعالى هر گز كسى كه اسائه ادب كند در سجود و حرمت آن را ضايع نمايد به اينكه قلب خود را به غير حقّ متعلّق كند در حال سجود. اكنون كه شمه‏اى از سرّ سجود را دانستى، سجود كن سجده كسى كه متواضع و ذليل است در پيشگاه قدس حق تعالى؛ و نظر به حال نقص و بى‏نوايى خود كن؛ بدان كه خلق شدى از خاكى كه پايمال خلايق است، و از نطفه‏اى كه همه كس از او اجتناب و استقذار كند، و تكوين شده در صورتى كه شى‏ء مذكورى نبوده. و خداى تعالى معنى سجود را سبب تقرّب به خود قرار داده- تقرّب به قلب و سرّ و روح. پس، كسى كه به حق نزديك شد، از غير حقّ بعيد شود؛ چنانچه سجده در ظاهر حاصل نشود مگر به موارات از همه اشياء و احتجاب از هر چه چشم آن را ببيند؛ همين طور امر باطن. پس، كسى كى قلبش متعلّق به غير حق شود در نماز، به آن چيز نزديك، و از آنچه كه حق اراده فرموده بعيد شود؛ چنانچه حق فرمايد كه:" ما قرار نداديم براى يك نفر دو قلب‏(598)." ( و رسول خدا فرمود كه خداى تعالى فرمود كه" من اطلاع بر قلب بنده‏اى كه در آن حبّ اخلاص براى طاعت من و به دست آوردن رضاى من است پيدا نكنم، مگر آن كه خودم متولّى تمشيت امور او شوم و تدبير كارهاى او فرمايم. و كسى كه به غير من مشتغل باشد، از استهزاء كنندگان محسوب است و اسم آن در ديوان زيانكاران مكتوب شود."

فصل سوم‏

در حديث است كه چون نازل شد: فَسَبِّح بِاسمِ رَبِّكَ العَظيم‏(599)، رسول خدا فرمود: اين را در ركوع قرار دهيد. و چون نازل شد قول خداى تعالى: سَبِّحِ اسمِ رَبِّكَ الاعلى‏(600)، فرمود: اين را در سجود خود قرار دهيد(601).

و در حديث شريف كافى است كه: اول اسمى را كه خداوند براى خود اتّخاذ فرمود العلىّ و العظيم بود(602).و شايد العلىّ اول در اسماء ذاتيّه باشد، و العظيم اول در اسماء صفاتيّه.

و بدان كه در سجود، چون ساير اوضاع صلاتى، هيئتى و حالى و ذكرى و سرّى است. و اين امور براى كمّل طورى است كه در اين رساله بيان آن اشارت شده، و تفصيلًا بى‏تناسب است. و از براى متوسّطين هيئت آن ارائه خاكسارى و ترك استكبار و خودبينى است. و ارغام انف، كه از مستحبّات مؤكده بلكه ترك آن خلاف احتياط است، اظهار كمال تخضّع و تذلّل و فروتنى است؛ و نيز توجه به اصل خويش و يادآورى از نشئه خود است. و رؤساى اعضاى ظاهره، كه مَحالّ ادراك و ظهور تحريك و قدرت است كه همين هفت يا هشت عضو است، بر زمين مذلّت و مسكنت نهادن علامت تسليم تامّ و تقديم تمام قواى خود است و خارج شدن از خطيئه آدميّه است.

و چون تذكّر اين معانى در قلب قوى شد، كم كم قلب از آن منفعل شده حالى دست دهد كه آن حالت فرار از خود و ترك خودبينى است؛ و نتيجه اين حال، حصول حالت انس است؛ و دنباله آن، خلوت تامّ حاصل شود و محبّت كلّى پيدا شود.

و اما ذكر سجده، متقوّم از تسبيح كه تنزيه از توصيف و قيام به امر است، يا تنزيه از تكثير اسمائى است؛ يا تنزيه از توحيد است؛ چه كه توحيد تفعيل است، و آن از كثرت به وحدت رفتن است؛ و اين خالى از شائبه تكثير و تشريك نيست؛ چنانچه توصيف به علوّ ذاتى و تحميد نيز خالى از شائبه اين معانى نيست.

و العلىّ از اسماء ذاتيّه است. و به حسب روايت كافى، اوّل اسمى است كه حق براى خود اتخاذ فرموده؛ يعنى، اول تجلّى ذات براى خود است. و عبد سالك چون از خود در اين مقام فانى شد و ترك عالم و آنچه در آن است نمود، مفتخر به اين تجلّى ذاتى شود.

و بدان كه چون ركوع اول و سجود ثانى است، تسبيح و تحميد در آنها فرقها دارد. و نيز ربّ در آن دو مقام، فرق دارد؛ زيرا كه ربّ چنانچه اهل معرفت گفته‏اند، از اسماء ذاتيّه و صفاتيّه و افعاليّه است به سه اعتبار. بنا بر اين، ربّ در الحَمدُ للَّه رَبِّ العالَمين از اسماء فعليّه شايد باشد به مناسبت مقام قيام، كه مقام توحيد افعالى است؛ و در ركوع از اسماء صفاتيّه است به مناسبت اينكه ركوع مقام توحيد صفات است؛ و در سجود از اسماء ذاتيه است به مناسبت آن كه سجود مقام توحيد ذات است. و تسبيح و تحميد نيز در هر يك از مقامات واقع شد، مربوط به آن مقام است‏(603). [1]

فصل چهارم‏

چنانچه در صلاةِ معراج است، سجده غشوه و صعق در نتيجه مشاهده انوار عظمت حق است. و چون عبد از خود بى‏خود شد و حال محو و صعق براى او دست داد، عنايت ازلى شامل حال او شود و به الهام غيبى ملهم شود.

و ذكر سجود و تكرار آن براى حصول حال صحو و به خود آمدن است. پس چون به خود آمد، آتش اشتياق مشاهده نور حق در قلبش مشتعل گردد، و سر از سجده بردارد؛ و چون در خود بقايايى بيند از انانيّت، با دست اشاره به رفض آن كند؛ پس، تجلّى نور عظمت ثانياً بر او شود و بقيّه انانيّت را بسوزاند و فانى از فنا شود، و تكبير گويان حالت محو كلى مطلق و صعق تامّ حقيقى براى او حاصل شود؛ پس، دستگير غيبى به الهام اذكار او را متمكّن در مقام كند؛ و حالت صحو در اين مقام، كه صحوِ مقامِ ولايت است و از هر احتجاب و آلايش خلقى منزّه است، براى او دست دهد؛ و حال تشهّد و سلام، كه از احكام كثرت است، نيز در اين صحو بعد المحو حاصل شود. و تا اين جا تمام دائره سير انسانى تكميل و تتميم شود.

باب هفتم در اشاره اجماليّه به آداب تشهّد است و در آن دو فصل است‏

فصل اوّل‏

بدان كه شهادت به وحدانيّت و رسالت در اذان و اقامه، كه از متعلّقات نماز و مُهيّئات ورود در آن است، و در تشهّد كه خروج از فناء به بقاء و از وحدت به كثرت و در آخر نماز است، عبد سالك را متذكّر كند كه حقيقت صلاة حصول توحيد حقيقى، و شهادت به وحدانيّت از مقامات شامله است، كه با سالك از اول صلاة تا آخر آن است. و نيز در آن، سرّ اوّليّت و آخريّت حقّ جل و علا است. و نيز در آن سرّ عظيمى است كه سفر سالك من اللَّه و إلى اللَّه است: كَما بَدَأَكُم تَعوُدوُن‏(604). پس، سالك بايد در همه مقامات متوجّه اين مقصد باشد، و حقيقت وحدانيّت و الوهيّت حق را به قلب برساند؛ و قلب را در اين سفر معراجى الهى كند تا شهادتش حقيقت پيدا كند و از نفاق و شرك منزه گردد.

و در شهادت به رسالت نيز اشاره به آن شايد باشد كه دستگيرى ولىّ مطلق و نبىّ ختمى در اين معراجِ سلوكى از مقامات شامله است، كه بايد سالك در تمام مقامات متوجّه آن باشد و سرّ ظهور اوّليّت و آخريّت كه از مقامات ولايت است، از براى اهلش واضح گردد.

و بايد دانست كه فرق است بين شهادت در اول نماز، و شهادت در تشهد؛ زيرا كه آن، شهادت قبل از سلوك است و شهادت تعبّدى يا تعقّلى است، و اين شهادت پس از رجوع است و آن شهادت تحقّقى يا تمكّنى است. پس شهادت تشهّد را خطر عظيم است، زيرا كه در آن دعوى تحقّق و تمكّن است و دعوى رجوع به كثرت است بى‏احتجاب. و چون اين مقام شامخ براى امثال ما حاصل نيست، بلكه با اين حال كه اكنون داريم متوقع نيز نيست، ادب در حضرت بارى آن است كه قصور خود و ذلّت و نقص و عجز و بيچارگى خويش را در نظر آريم و با حال شرمسارى به بارگاه قدس متوجّه شده عرضه داريم:

بارالها، ما از مقامات اولياء و مدارج اصفياء و كمال مخلصين و سلوك سالكين، حظّى جز الفاظى چند نداريم؛ و از جميع مقامات به قيل و قال قناعت نموديم كه نه از آن كيفيّتى حاصل شود نه حال. بار خدايا، حبّ دنيا و تعلّقات آن ما را از بارگاه قدس و محفل انس تو محجوب نموده؛ مگر تو با لطف خفىّ خود از ما افتادگان دستگيرى فرمايى و جبران ما سبق را فرمايى، تا بلكه از خواب غفلت انگيخته شده راهى به محضر قدس پيدا كنيم.

فصل دوم‏

عن مِصباحِ الشَّريعَةِ. قالَ الصّادقُ عليه السّلامُ: التَشَهُّدُ ثَنَاءٌ عَلَى اللَّهِ تعالى‏؛ فَكُن عَبداً لَهُ فِى السِّرِّ خَاضِعاً لَهُ فى الفِعل، كَمَا أَنَّكَ عَبدٌ لَهُ بِالقَولِ وَ الدَّعوَى. وَ صِل صِدقَ لِسَانِكَ بِصَفَاءِ صِدقِ سِرِّكَ؛ فَإِنَّهُ خَلَقَكَ عَبداً، وَ أَمَرَكَ أَن تَعبُدَهُ بِقَلبِكَ وَ لِسَانِكَ وَ جَوَارِحِكَ، وَ أَن تُحَقِّقَ عُبُودِيَّتَكَ لَهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ لَكَ، وَ تَعلَمَ أَنَّ نَوَاصِيَ الخَلقِ بِيَدِهِ، فَلَيسَ لَهُم نَفَسٌ وَ لا لَحظٌ إِلَّا بِقُدرَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ، وَ هُم عَاجِزُونَ عَن إِتيَانِ أَقَلِّ شَي‏ءٍ فِي مَملَكَتِهِ إِلَّا بِإِذنِهِ وَ إِرَادَتِهِ. قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمَ الخِيَرَةُ سُبحانَ اللَّهِ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشرِكُونَ‏(605). فَكُن عَبداً شَاكِراً بِالفِعلِ، كِما انَّكَ عَبدٌ ذَاكِرٌ بِالقَولِ وَ الدَّعوَى. وَ صِل صِدقَ لِسَانِكَ بِصَفَاءِ سِرِّكَ. فَإِنَّهُ خَلَقَكَ، فَعَزَّ وَ جَلَّ أَن يَكوُنَ إِرَادَةٌ وَ مَشِيَّةٌ لِاحَدٍ إِلَّا بِسَابِقِ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ؛ فَاستَعمِلِ العُبُودِيَّةَ فِي الرِّضَا بِحُكمِهِ، وَ بِالعِبَادَةِ فِي أَدَاءِ أَوَامِرِهِ. وَ قَد أَمَرَكَ بِالصَّلاةِ عَلَى نَبِيِّهِ (حَبِيبِهِ- خ) صَلَّى اللَّه عَلَيهِ وَ آلِه، فَأَوصِل صَلاتَهُ بِصَلاتِهِ وَ طَاعَتَهُ بِطَاعَتِهِ وَ شَهَادَتَهُ بِشَهَادَتِهِ. وَ انظُر لا يَفوتُكَ بَرَكَاتُ مَعرِفَةِ حُرمَتِهِ، فَتُحرِمَ عَن فَائِدَةِ صلاتِهِ. وَ أَمرِهِ بِالاستِغفَارِ لَكَ وَ الشَّفَاعَةِ فِيكَ إِن أَتَيتَ بِالوَاجِبِ فِي الأَمرِ وَ النَّهيِ وَ السُّنَنِ وَ الآدَابِ وَ تَعلَمَ جَلِيلَ مَرتَبَتِهِ عِندَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏(606).

در اين حديث شريف اشاراتى است به آداب قلبيّه عبادات و حقايق و اسرار آنها. چنانچه فرمايد: تشهد ثناء حق جل و علا است. بلكه در سابق نيز اشاره شده كه مطلق عبادات ثناء حق است يا به اسمى يا به اسمائى، يا به تجلّى از تجليات، و يا به اصل هويّت.

و عمده آداب را اشاره فرمايد كه چنانچه در ظاهر بندگى مى‏كنى و مدّعى عبوديّت هستى، در سرّ نيز عبوديّت كن تا عبوديّت سرّىِ قلبى به اعمال جوارحى نيز سرايت كند، و عمل و قول نقشه باطن و سرّ باشد؛ و حقيقت عبوديت به جميع اجزاء وجود، چه اجزاء ظاهرى و چه اجزاء باطنى، سارى شود و هر يك از اعضاء حظّى از توحيد ببرند. و لسان ذاكر ذكر را به قلب ايصال كند، و قلب موحد مخلص توحيد و اخلاص را به لسان افاده نمايد. و از حقيقت عبوديت طلب ربوبيت كند و از خودپرستى بيرون آيد و الوهيت حق را به قلب برساند؛ و بداند كه ناصيه بندگان به دست حق تعالى است، و قدرت بر تنفّس و نگاه كردن ندارند مگر با قدرت و مشيّت حق تعالى، و آنها عاجزند از تصرف در مملكت حق به جميع انحاء تصرّفات، گر چه تصرّف ناچيزى باشد، مگر با اذن و اراده آن ذات مقدّس؛ چنانچه حق فرمايد: خداى تعالى فقط خلق مى‏كند هر چه بخواهد و اختيار فرمايد هر چه اراده كند؛ كسى را در امر خود اختيارى نيست يعنى استقلالًا منزه است خداى تعالى از شريك در تصرف در مملكت وجود. و چون اين لطيفه را به قلب رساندى، شكرت از حق حقيقت پيدا كند؛ و شكر در اعضاء و اعمالت سرايت كند؛ و چنانچه در عبوديّت زبان و قلب بايد همقدم باشند، در اين توحيد فعلى نيز بايد صدق لسان به صفاء سرّ قلب موصول باشد؛ زيرا كه حق جل و علا خالق است و مؤثّرى جز او نيست، و تمام اراده‏ها و مشيّتها ظلّ اراده و مشيّت ازلى سابق اوست.

پس از آداب شهادت به وحدانيّت و الوهيّت حق، متوجّه به مقام مقدّس عبد مطلق و رسول ختمى شود. و از تقدّم مقام عبوديّت بر رسالت متنبّه شود كه قدم عبوديّت مقدّمه همه مقامات سالكين است؛ و رسالت شعبه عبوديت است. و چون رسول ختمى عبد حقيقى فانى در حق است، اطاعت او اطاعت حق است؛ و شهادت به رسالت موصول به شهادت به وحدانيّت است. و عبد سالك بايد از خود مراقبت كند كه قصور در طاعت رسول، كه طاعت اللَّه است، نكند تا از بركات عبادت كه وصول به بارگاه قدس است، به دستگيرى ولىّ مطلق، محروم نشود. و بداند كه كسى را بى‏دستيارى ولىّ نعم و رسول اكرم(صلّى اللَّه عليه و آله و سلم) به بارگاه قدس و جايگاه انس بار ندهند.

باب هشتم در آداب سلام است و در آن دو فصل است‏

فصل اوّل‏

بدان كه عبد سالك چون از مقام سجود، كه سرّ او فنا است، به خود آمد و حالت صحو و هشيارى براى او دست داد و از حال غيبت از خلق به حال حضور رجوع كرد، سلام دهد به موجودات- سلام كسى كه از سفر و غيبت مراجعت نموده. پس در اولِ رجوع از سفر، سلام به نبىّ اكرم دهد؛ زيرا كه پس از رجوع از وحدت به كثرت، اول حقيقت تجلّى حقيقت ولايت است- نَحنُ الأَوَّلوُنَ السّابِقوُن‏(607). و پس از آن، به اعيان ديگر موجودات به طريق تفصيل و جمع توجّه كند.

و كسى كه در نماز غايب از خلق نبوده و مسافر إلى اللَّه نشده، براى او سلام حقيقت ندارد و جز لقلقه لسان نيست. پس، ادب قلبىِ سلام به ادب جميع صلاة است؛ و اگر در اين نماز، كه حقيقت معراج است، عروجى حاصل نشده و از بيت نفس خارج نشده، سلام براى او نيست. و نيز در اين سفر اگر سلامت از تصرّفات شيطان و نفس امّاره بود، و در تمام اين معراج حقيقى قلب را علتى نبود، سلام او حقيقت دارد و الّا لا سلامَ لَه. آرى، سلام بر نبىّ (صلي الله عليه و آله و سلم) بنا بر اين، سلام با حقيقت است، زيرا كه او در اين سفر معراجى و در اين سير إلى اللَّه صعوداً و نزولًا متّصف به سلامت است و در تمام سير از تصرّفات غير حق عارى و برى است؛ چنانچه اشاره به آن در سوره مباركه انّا أَنزَلنا نموديم.

فصل دوم‏

عن مِصباحِ الشَّريعَةِ. قالَ الصّادِقُ عليه السّلام: مَعنَى السَّلام فِي دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ، الأَمَانُ؛ أَي، مَن أَدَّى أَمرَ اللَّهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ صلى اللَّه عليه و آله خَاشِعاً مِنهُ قَلبُهُ، فَلَهُ الأَمَانُ مِن بَلاءِ الدُّنيَا وَ بَرَاءَةٌ مِن عَذَابِ الآخِرَةِ. وَ السَّلامُ اسمٌ مِن أَسمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى، أَودَعَهُ خَلقَهُ لِيَستَعمِلُوا مَعنَاهُ فِي المُعَامَلاتِ وَ الأَمَانَاتِ وَ الإِضَافَاتِ وَ تَصدِيقِ مُصَاحَبَتِهِم فِيمَا بَينَهُم وَ صِحَّةِ مُعَاشَرَتِهِم. و اذا أَرَدتَ أَن تَضَعَ السَّلامَ مَوضِعَهُ وَ تُؤَدِّيَ مَعنَاهُ، فَاتَّقِ اللَّهَ، وَ ليَسلَم مِنكَ دِينُكَ وَ قَلبُكَ وَ عَقلُكَ، وَ لا تُدَنِّسهَا بِظُلمَةِ المَعَاصِي، وَ لتَسلَم حَفَظَتُكَ أَن لا تُبرِمَهُم [اى، لا تُضجِرَهُم ]وَ لا تُمِلَّهُم وَ تُوحِشَهُم مِنكَ بِسُوءِ مُعَامَلَتِكَ مَعَهُم، ثُمَّ صَدِيقُكَ ثُمَّ عَدُوُّكَ؛ فَإِنَّ مَن لَم يَسلَم مِنهُ مَن هُوَ الاقرَبُ إِلَيهِ، فَالأَبعَدُ أَولَى. وَ مَن لا يَضَعُ السَّلامَ مَوَاضِعَهُ هذِهِ، فَلا سَلامَ وَ لا تَسليمَ (سِلمَ- خ)؛ وَ كَانَ كَاذِباً فِي سَلامِهِ وَ إِن أَفشَاهُ فِي الخَلقِ‏(608). فرمايد: معناى سلام در دنباله نمازها، امان است؛ يعنى، كسى كه اوامر الهيّه و سنن نبويّه را ادا كند با خشوع قلبى، ايمن از بلاء دنيا و عذاب آخرت شود. يعنى از تصرّفات شيطانيّه در دنيا مأمون شود؛ چه كه اداء اوامر الهيّه با خشوع قلبى موجب قطع تصرّف شيطان است- إن الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر(609).

پس از آن، اشاره به سرّى از اسرار سلام فرمايد و گويد: سلام يكى از اسماء اللَّه است كه خداى تعالى به وديعت در موجودات قرار داده. و اين اشاره به مظهريّت موجودات از اسماء الهيّه است. و بايد عبد سالك اين لطيفه الهيه را كه در باطن ذات و خميره او به وديعت نهفته است، اظهار كند، و در جميع معاملات و معاشرات و امانات و ارتباطات استعمال كند، و در مملكت باطن و ظاهر خود نيز سرايت دهد؛ و در معاملات با حق و دين حق تعالى استعمال نمايد تا خيانت به وديعت الهيه نكرده باشد. پس، حقيقت سلام را سرايت دهد در جميع قواى ملكيّه و ملكوتيّه خود و در جميع عادات و عقايد و اخلاق و اعمال خويش تا خود از همه تصرّفات سالم ماند. و طريق تحصيل اين سلامت را تقوى معرفى فرموده.

و بايد دانست كه تقوى را مراتب و منازلى است: پس، تقواى ظاهر، نگاهدارى ظاهر است از قذارت و ظلمت معاصى قالبيّه. و اين تقواى عامّه است.

و تقواى باطن، نگاهدارى و تطهير آن است از افراط و تفريط و تجاوز از حد اعتلال در اخلاق و غرائز روحيّه. و اين تقواى خاصّه است.

و تقواى عقل، نگاه‏دارى و تطهير آن است از صرف آن در علوم غير الهيّه. و مراد از علوم الهيّه علومى است كه مربوط به شرايع و اديان الهيّه باشد. و جميع علوم طبيعه و غير آنها كه براى شناخت مظاهر حق است الهيه است و اگر براى آن نباشد، نيست، هر چند مباحث مبدأ و معاد باشد. و اين تقواى اخصّ خواص است.

و تقواى قلب، و آن نگاه‏دارى آن است از مشاهده و مذاكره غير حق. و اين تقواى اولياء است. و مقصود از حديث شريف كه فرمايد حق تعالى: أَنَا جَليسُ مَن جَلَسَني‏(610)، همين خلوت قلبى است. و اين خلوت بهترين خلوات و خلوتهاى ديگر مقدمه حصول همين است.

پس، كسى كه متّصف به همه مراتب تقوا شد، دين و عقل و روح و قلب او و جميع قواى ظاهره و باطنه‏اش سالم ماند؛ و حَفَظه و موكّلين او نيز سالم مانند و از او ملول و منضجر و وحشتناك نشوند. و معاملات و معاشرات چنين شخصى با صديق و عدوّش به طريق سلامت شود؛ بلكه ريشه عداوت از باطن قلبش منقطع شود، هر چند مردم با او عداوت ورزند. و كسى كه به جميع مراتب سلامت نباشد، به همان اندازه از فيض سلام محروم و به افق نفاق نزديك شود، نعوذ باللَّه منه. و السّلام.

خاتمه كتاب در آداب بعضى از امور داخله و خارجه نماز است و در آن چند فصل است‏

فصل اوّل در تسبيحات اربعه است كه در ركعت ثالث و رابع نماز خوانده مى‏شود و اسرار و آداب قلبيّه آن به قدر مناسب‏

و آن متقوم به چهار ركن است:

ركن اول در تسبيح است.

و آن، تنزيه از توصيف به تحميد و تهليل است، كه از مقامات شامله است. و بنده سالك بايد در تمام عبادات متوجّه آن باشد و قلب خود را از دعواى توصيف و ثناجويى حق نگاه‏دارى كند؛ گمان نكند كه از براى عبد ممكن است قيام به حقِ عبوديّت، فضلًا از قيام به حقّ ربوبيّت كه چشم آمال كمل اولياء از آن منقطع و دست طمع بزرگان اصحاب معرفت از ذيل آن كوتاه است عنقا شكار كس نشود دام بازگير(611). از اين جهت گفته‏اند كمال معرفت اهل معارف عرفان عجز خويش است‏(612).

آرى، چون رحمت واسعه حق جلّ و علا شامل حال ما بندگان ضعيف است، به سعه رحمت خود ما بيچارگان را بار خدمت داده و اجازه ورود در يك همچو مقام مقدّس منزّه، كه پشت كرّوبيّين از قرب به آن خم است، مرحمت فرموده. و اين از بزرگترين تفضّلات و ايادى ذات مقدّس ولىّ نعمت است بر بندگان خود، كه اهل معرفت و اولياء كمّل و اهل اللَّه قدر آن را به قدر معرفت خود مى‏دانند، و ما محجوبان بازمانده از هر مقام و منزلت و محرومان دور افتاده از هر كمال و معرفت بكلّى از آن غافليم؛ و اوامر الهيه را، كه فى الحقيقه بالاترين نعم بزرگ نامتناهى است، از تكلف و كلفت دانيم و با انضجار و كسالت قيام به آن كنيم، و از اين جهت از نورانيّت آن بكلى محروم و محجوبيم.

و بايد دانست كه چون تحميد و تهليل متضمّن توحيد فعلى است و در آن شائبه تحديد و تنقيص است، بلكه شائبه تشبيه و تخليط است، عبد سالك براى تهيه ورود در آن لازم است در حصن حصينِ تسبيح و تنزيه خود را وارد كند و به باطن قلب خود بفهماند كه حق جلّت عظمته منزّه از تعيّنات خلقيّه و تلبّس بملابس كثرات است، تا ورود در تحميدش از شائبه تكثير تنزيه شود.

ركن دوم تحميد است.

و آن، مقام توحيد فعلى است كه مناسب حال قيام است و مناسب قرائت است نيز. و از اين جهت، اين تسبيحات در ركعات اخيره قائم مقام حمد است و مصلى مختار است كه حمد را نيز بخواند به جاى آن. و توحيد فعلى را- چنانچه در حمد مذكور شد- از حصر حمد به حق تعالى استفاده كنيم و دست عبد را از محمدتها بكلّى كوتاه نماييم و هُوَ الَاوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِن‏(613)را به سامعه قلب رسانيم، و حقيقت ما رَمَيتَ اذ رَمَيتَ وَ لكِنَّ اللَّه رَمى‏(614)را به ذائقه روح چشانيم، و خودبينى و خودخواهى را زير پاى سلوك نهيم تا به مقام تحميد خود را رسانيم و دل را از زير بار منّت خلق بيرون كشانيم.

ركن سوم تهليل است‏

و از براى آن مقاماتى است:

يكى مقام نفى الوهيّت فعليّه است كه عبارت اخراى لا مُؤَثِّرَ في الوُجودِ الّا اللَّه است. و اين مؤكّد حصر تحميد بلكه موجب و مسبّب آن است. چون كه مراتب وجودات امكانيّه ظلّ حقيقت وجود حق جلت قدرته و ربط محض است و از براى هيچ يك از آنها به هيچ وجه استقلال و قيام به خود نيست، از اين جهت، تاثير ايجادى را به هيچ وجه به آنها نتوان نسبت داد، چه كه در تأثير استقلالِ ايجاد لازم و استقلالِ ايجاد مستلزم استقلال وجود است. و به عبارت اهل ذوق، حقيقت وجودات ظلّيّه ظهور قدرت حق است در مرآيى خلقيّه، و معنى لا اله إلا اللَّه مشاهده فاعليّت و قدرت حق است در خلق و نفى تعيّنات خلقيّه است، و افناى مقام فاعليّت آنها و تأثير آنها است در حق.

و يكى مقام نفى معبود غير حق است، و لا إله إلا اللَّه اى، لا معبودَ سِوى اللَّه. و بنا بر اين، مقام تهليل نتيجه مقام تحميد است؛ زيرا كه اگر محمدت منحصر به ذات مقدّس حق شد، عبوديّت نيز بار خود را در آن مقام مقدّس افكند؛ و جميع عبوديّتهايى كه خلق از خلق مى‏كند، كه همه براى رؤيت محمدت است، منتفى شود؛ پس، گويى سالك چنين گويد كه چون جميع محامد منحصر در حق است، پس عبوديت نيز منحصر به او شود، و او معبود شود و بتها همه شكسته شود. و از براى تهليل مقامات ديگرى است كه مناسب اين مقام نيست. ركن چهارم تكبير است. و آن نيز تكبير از توصيف است؛ گويى كه عبد در اول ورود در تحميد و تهليل، تنزيه از توصيف نموده، و پس از فراغ از آن نيز تنزيه و تكبير از توصيف نمايد، كه تحميد و تهليلش محفوف به اعتراف به تقصير و تذلّل باشد. و شايد كه تكبير در اين مقام تكبير از تحميد و تهليل باشد، زيرا كه در آن شائبه كثرت است؛ چنانچه مذكور شد. و شايد در تسبيح تنزيه از تكبير، و در تكبير تكبير از تنزيه نيز باشد، كه دعاوى عبد بكلّى ساقط شود و به توحيد فعلى متمكّن گردد و مقام قيام به حقّ ملكه گردد در قلب، و از تلوين بيرون آيد و حالت تمكين حاصل شود.

و عبد سالك بايد در اين اذكار شريفه كه روح معارف است حال تبتّل و تضرّع و انقطاع و تذلّل را در قلب تحصيل كند؛ و به كثرت مداومت باطن قلب را صورت ذكر دهد و حقيقت ذكر را در باطن قلب متمكّن سازد، تا قلب متلبّس به لباس ذكر شود و لباس خويش، كه لباس بُعد است، از تن بيرون آورد؛ پس، قلب الهى حقّانى شود و حقيقت و روح انَّ اللَّه اشتَرى‏ مِنَ المُؤمِنينَ أَنفُسَهُم‏(615)در آن متحقّق گردد.

فصل دوم در آداب قلبيه قنوت است‏

بدان كه قنوت يكى از مستحبّات مؤكّده است كه ترك آن شايسته نيست، بلكه احتياط در اتيان به آن است؛ زيرا كه بعضى از اصحاب قائل به وجوب شده‏اند، و ظاهر بعض روايات نيز وجوب است، گر چه اقوى‏ در صناعت فقهى عدم وجوب است، چنانچه مشهور بين علماء اعلام است. و آن به همين كيفيّت خاصّه كه بين اماميّه رضوان اللَّه عليهم متعارف است مى‏باشد؛ يعنى، متقوّم است به بلند نمودن دست را در حذاء وجه، و بسط باطن كفها را طرف آسمان و خواندن ادعيه مأثوره يا غير مأثوره. و جايز است دعا نمودن به هر زبان، عربى يا غير آن. و عربى احوط و افضل است.

و فقها فرموده‏اند افضل ادعيه در آن، دعاى فَرَج است‏(616). و دليل فقهى معتدّ بهى به نظر نويسنده نرسيده بر افضليّت؛ ولى مضمون دعا دالّ بر فضيلت تامّه آن است، زيرا كه مشتمل بر تهليل و تسبيح و تحميد است كه روح توحيد است؛ چنانچه بيان آن شد. و نيز مشتمل بر اسماء بزرگ الهى است از قبيل: اللَّه، الحَليم، الكريم، العَلِىّ، العَظيم، الرَّبّ؛ و نيز مشتمل بر ذكر ركوع و سجود است؛ و نيز مشتمل بر اسماء ذات و صفات و افعال است؛ و نيز مشتمل است بر مراتب تجليّات حق جلّ و علا؛ و نيز مشتمل است بر سلام بر مرسلين، گر چه احتياط ترك آن است، ولى اقوى جواز است؛ و نيز مشتمل است بر صلوات بر پيغمبر و آل او (عليهم السلام). گويى اين دعاى شريف با اين اختصار مشتمل به تمام وظايف ذكريّه صلاة است.

و از گفته فقها رضوان اللَّه عليهم نيز اثبات افضليّت توان كرد، يا به واسطه تسامح در ادلّه سنن‏(617) ؛ گر چه نويسنده را در آن تأملى است. و يا به واسطه كشفِ دليل معتبرى، كه به نظر ما نرسيده، كه مبناى اجماع در نظر متأخرين است.

previos pagemenu pagenext page